افراد محسوس را موجود نمىدانند ؟ آيا با اين تعبير كه محسوسات به منزلهء ظل و شبح هستند ، مىخواهند وجود را از آنها نفى كنند ؟ يا نه ، اينها هم به همان اندازه وجود براى افراد محسوس قائلند كه ديگران قائل هستند . اينها نمىخواهند وجود آنها را در خارج نفى كنند و معتقدند كه اشياء محسوس و مادى واقعيت خارج از ذهن دارند ولى در مقام مقايسه وقتى كه اين افراد محسوس و مادى و متغير را و نحوهء وجودشان را با افراد مجرد و معقول و نحوهء وجود آنها مقايسه مىكنند مىگويند افراد معقول حقيقتند و افراد محسوس رقيقهء آنها هستند ، افراد معقول ذى الظل هستند و افراد محسوس ظل .
يكى از انواع وحدت وجودى كه عرفا قائل هستند همين نوع از وحدت وجود است . اشياء در مقايسه با وجود حق ، نمىشود نام « وجود » روى آنها گذاشت . تعبير اين است : « عظم الخالق فى أنفسهم ، فصغر مادونه فى أعينهم » « 1 » . ذهن انسان هميشه چنين است كه وقتى دو شئ را مقابل يكديگر ببيند ، هر چه عظمت يكى از آنها نسبت به ديگرى زيادتر باشد ، حقارت ديگرى در چشم انسان بيشتر مىگردد . مثلًا همين ضبط صوت را كه داراى حجم معينى است در نظر بگيريم ؛ وقتى در مقابل ضبط صوت ديگرى با حجم بزرگتر قرار گرفت ، اين كوچك مىشود . هر چه آن طرف مقايسه بزرگتر باشد اين كوچكتر به نظر مىآيد . حال اگر در مقام مقايسه ، « متناهى » با « غيرمتناهى » مقايسه شود ، قهراً عظمت متناهى در نظر ما به صفر مىرسد ، اصلًا ديگر قابل اينكه اسمش را ببرند نيست ؛ و اين منحصر به خداوند است . وحدت وجودى كه سعدى در بوستان مىگويد همين است :
ره عقل جز پيچ در پيچ نيست * بر عارفان جز خدا هيچ نيست
توان گفتن اين با حقايق شناس * بر او خرده گيرند اهل قياس
كه پس آسمان و زمين چيستند * بنى آدم و ديو و دد كيستند
پسنديده گفتى تو اى هوشمند * جوابت بگويم گر آيد پسند
كه خورشيد و دريا و كوه و فلك * پرى ، آدميزاد و جنّ و ملك
همه هر چه هستند از آن كمترند * كه با هستيش نام هستى برند
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 191 .