تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
چرا نمىشود ذات بارى تعالى در يك علم جزئى « مسأله » واقع شود ؟ آنگاه شيخ وارد اين بحث مىشود كه بحث دربارهء واجب الوجود لزوما بايد در همان علمى شود كه موضوعش اعمّ موضوعات است ، امكان ندارد كه در يك علم جزئى بحث شود همچنانكه امكان ندارد كه ذات واجب الوجود موضوع يك علم جزئى واقع گردد . امّا اينكه اين بحث ممكن نيست جزء مباحث يكى از علوم جزئى كه دربارهء يك نوع يا جنس خاص از موجودات بحث مىكند واقع گردد بدين جهت است كه ذات واجب مبدأ جميع موجودات و معلولات - و از آن جمله خود موضوع آن علم - است ، پس ممكن نيست كه بحث در آن در يك علم جزئى به عنوان يكى از مسائلى كه دربارهء يكى از عوارض ذاتى آن بحث مىكند واقع شود . امّا اينكه ممكن نيست خود او موضوع يك علم جزئى واقع شود يعنى اينكه علم معرفة اللّه را يك علم مستقل قرار دهيم و ذات بارى را موضوع مفروض آن علم قرار دهيم ، براى اينكه ذات بارى تعالى ايجاب مىكند نسبت به هر موجودى را ؛ هيچ موضوعى نيست كه با او نسبت نداشته باشد ؛ همچنانكه ذات واجب نمىتواند موضوع علم كلّى واقع شود زيرا او كلّى و عام نيست . پس طبعا علم به او جزئى از مسائل علم كلّى است . به نظر ما اين وجه كه شيخ مىگويد ، دليل نمىشود كه ذات واجب الوجود موضوع علم جداگانه‌اى قرار نگيرد . وجه صحيح همان است كه خود شيخ قبلًا گفت كه موجود يا مجرد از ماده است و يا مخلوط ؛ ذات واجب الوجود و عقول قادسه و همچنين مفاهيم عامّه اگر من حيث هى اعتبار شوند مجرد از ماده هستند و به اين دليل ذات واجب الوجود موضوع جداگانه‌اى نخواهد بود . وجه مهمتر از اين وجه اين است كه - همچنانكه خود شيخ بعداً خواهد گفت - موضوع علم الهى « موجود بماهو موجود » است قطع نظر از تخصّص استعدادى يا رياضى كه موجود را از اطلاق مىاندازد و مختلط با عدم مىسازد ، و صفات و عوارض واجب الوجود عوارض موجود بماهو موجود است نه عوارض موجود معيّن و متخصّص . به عبارت ديگر وجوب وجود ، نوعى تعيّن براى وجود نيست آنچنانكه حتى عقل بودن نوعى تعيّن است ، تا چه رسد به آنكه تعيّنى از نوع تعيّناتى باشد كه يك سلسله احكامى را ايجاب كند نه از جهت موجود بودن بلكه از جهت اختلاط موجود به عدم . شيخ آنگاه مىگويد : و چون قبلًا گفتيم كه برخى از مبادى علوم بديهى نمىباشند و بايد در علم ديگر جزئى يا اعمّ از او بيان شود پس لامحاله منتهى مىگردد به اعمّ علوم . پس مبادى ساير علوم از اين علم اقتباس مىشود و لهذا جميع علوم در واقع برهان اقامه مىكنند بر مسائلى از نوع شرطيّات متّصله كه مشروط است به تحقّق مقدّم آنها ، و آن علمى كه تحقّق مقدّم آنها را به ثبوت مىرساند همانا علم كلّى است . مثلًا هندسه مىگويد : دايره چنين و مثلّث چنان ، امّا آيا دايره موجود است و يا در واقع دايره‌اى موجود نيست ، اين مطلبى است كه بر عهدهء فلسفهء اولى است .