هامش
« علوم عملى » يعنى علومى كه موضوع بحث آن علوم اعمال اختيارى است ، و مقصود از « علوم نظرى » و « علوم عملى » در تقسيم حكمت به دو قسم نظرى و عملى همين است . بنابراين اصطلاح ، منطق و طبّ و علوم فنّى از قبيل علم كتابت و غيره همه از دايرهء علوم عملى خارج و در دايرهء علوم نظرى قرار مىگيرند ، زيرا آن چيزى كه در اين علوم موضوع است مانند معقولات ثانيه در منطق و بدن انسان در طب ، هيچكدام عمل اختيارى انسان نيستند . اصطلاح سوم اين است كه مقصود از « علوم نظرى » يعنى علومى كه فراگيرى آنها نيازمند به تمرين و تكرار عمل نيست و « علوم عملى » يعنى علومى كه فرا گرفتن آنها نيازمند به تمرين و تكرار و عمل است و تنها با تعلّم ميسّر نيست . بنابراين اصطلاح ، همهء آنچه « حكمت عملى » ناميده مىشود از قبيل اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن داخل در علوم نظرى هستند و تنها فنونى از قبيل نويسندگى و دوزندگى و غيره « علم عملى » خوانده مىشود . »
اين جواب بازگشت به اشكال اول است كه آنچه مبناى تقسيم است موضوعات است و ما اشكال اين سخن را قبلًا بازگو كرديم . عليهذا اگر مبناى تقسيم حكمت را به نظرى و عملى ، موضوعات آنها قرار دهيم اشكال اين است كه چه خصوصيّتى ميان اين موضوعات و ساير موضوعات است كه حساب اينها از اول با همهء آنها جدا شده است ؟ و اگر ملاك تقسيم را غايت و هدف و منظور از طلب علوم قرار دهيم لازم مىآيد بسيارى از علومى كه خود حكما آنها را از شعب حكمت نظرى قرار مىدهند جزء حكمت عملى قرار گيرند . اگر هدف و غرض بشر از تحصيل علوم ملاك باشد ، در عصر جديد همهء علوم جزء حكمت عملى بايد شمرده شود .
ولى حقيقت اين است كه آن چيزى كه ملاك و مناط تقسيم فوق است همان هدف و غايت است . از كلمات حكماى بزرگ خصوصا شخص بوعلى - كه اين مطلب را بهتر از ديگران طرح كرده - جز اين برنمىآيد و ايراد فوق هم وارد نيست ، زيرا منظور از « غايت » و « هدف » در اينجا آن چيزى است كه مورد توجّه ذاتى نفس است و ارادهء ذاتى نفس به آن تعلّق گرفته است . نفس در مرتبهء ذات خود داراى اراده است ، بلكه نفس در مرتبهء ذات خود عين اراده و توجّه است . اين توجّه و اراده غير از توجّه و ارادهاى است كه از عوارض نفس است و در شعور ظاهر منعكس است و معمولًا گفته مىشود هدف فلان شخص از فلان كار اين است يا آن .
اين دسته از حكما معتقدند كه نفس جوهرى است بسيط ، در عين بساطت داراى دو جنبه و دو وجهه است : از يك وجهه متوجّه ما فوق خود يعنى عالم عقول و مجردات است و مىخواهد فيض بگيرد و به صورت عقل بالفعل درآيد . از اين جنبه گيرنده و متأثّر و قابل است و به عقيدهء اين حكما كسب و استدلال و تجربه و غيره همه وسائل و معدّاتى هستند براى آمادگى نفس براى استفاضهء صور عقلانى از جهان ما فوق نفس . و از وجههء ديگر متوجّه تدبير بدن و زندگى است و مىخواهد تدبير كند و تأثير نمايد و از اين جنبه فاعل و مؤثّر و مدبّر است * . از اين رو براى نفس دو نوع كمال ( * ) طبيعيات شفا صفحهء 292 و صفحهء 348 [ چاپ قديم ] .