فصل چهل و يكم نگهبانان ايرانى به كشور خود بازگشتند -
عزيمت ازكيان - آب گرم معدنى ايليجه - آش قلعه - چيفتليك - ملاقات با آقاى ژوآنن - سامان سوئى - گمشخانه - استاوروس - كوههاى همسايهء درياى سياه - پديده - قويزليك - رسيدن به طرابوزان
نگهبانان ايرانى ما نمىبايست كه تا آن سوى ارزنة الروم بيايند . مهماندار ما محمد خان نزد حاكم اين شهر آمد تا آگهى رسيدن مرا به آنجا و علاقهء مرا به اينكه از راه طرابوزان مىخواهم به قسطنطنيه بروم به او بگويد . حاكم كه ادعا مىكرد فرمان مثبتى به او داده شده تا از قراحصار كه يوسف پاشا در آن موقع در آنجا بود مرا بگذرانند به ميل من رفتار نكرد و قرار شد كه تقاضاى من به بيگلربيگى مرجوع شود و آنگاه من و او نامهاى به وى نوشتيم . نامههاى خود را به يك ارمنى سپرديم كه مرد هوشيارى بود . او به ما وعده داد كه با خيلى شتاب به كار بپردازد . ما مىبايد كه در بازگشتش تاچيفتليك به پيشبازش برويم .
اين دهكده قشنگ بود و بر روى يك دوراهى قرار دارد كه يك راه به طرابوزان و ديگرى از آسياى صغير به قسطنطنيه مىرود . به علت ناتندرستى كه داشتم خيلى مايل بودم كه از راه دريا بروم . من خود را در حال آن يونانىاى ديدم كه گزنفن دربارهاش مىگويد ؛ از آماده كردن باروبنه ؛ از رفتن ، از دويدن و از اسلحه خسته شده و مىخواست به كنار دريا برسد و نزديك طرابوزان سوار كشتى شود