و در ضمن نيز هدايائى برايش فرستادم . ابراهيم پاشا به من باادب پاسخ داد و نامهاش در روز سيزدهم بتوسط يك سپاهى ترك متعلق به درويش پاشا كه نامهء مرا پيش ابراهيم برده بود به من رسيد . من خبر غمآور مرگ حاكم ارك بايزيد را همان روز فهميدم . اين پيرمرد بزرگوار كه زندگى خود را مديون او مىدانم با يك زخم نيزه در ستيزهاى كه با ايرانيان داشت كشته شد .
روز چهاردهم را ما در هورشون گذرانديم و در تاشكون خوابيديم . اين محل جايگاه شيخ سالخوردهء مسلمانى بود كه در نخستين گذر من به عنوان راهنما به من خدمت كرد . ما او را در خانقاهش بازديد كرديم و مهماننوازى كرد .
روز پانزدهم از نزديك ملاذگرد از رشتهء جنوبى فرات گذشتيم و تا سلطانيه ادامه داديم . اين دهكدهء فقير در يك دشت فراخ جاى دارد و از بالاى كوههاى همسايهاش منظرهء تازهاى به بيننده مىدهد . يك سيل آتش از آنجا مىگذشت كه به پهناى رودخانهء بزرگى بود . اين كردها بودند كه براى اصلاح چراگاهها علفهاى خشك را كه سرپا بودند مىسوزاندند و دقت داشتند كه در فاصله به فاصله بر روى دو خط موازى آتش را روشن كنند . هنگامى كه باد سختى مىوزد آتش به اندازهاى تند پيش مىرود كه يك سوار به زور مىتواند آن را دنبال كند . اين آتشسوزى اغلب دو سه روز طول مىكشد .
روز شانزدهم از توزلا گذشتيم . اين رودخانه تا اندازهاى قابل ملاحظه است و بر كنار آن يك معدن نمك تركى است كه نامش را به آنجا داده است .
براى گذر از آن بايد بر روى خيكهاى باد كرده نشست . چندين خيك را پهلوى هم مىگذارند و بهم مىپيوندند و روى آنها را با كاه يا شاخ و برگ مىپوشانند .
مسافر در عقب مىنشيند و مردى كه نوعى بيل يا پارو به دست دارد و در جلو جاى مىگيرد قايق را هدايت مىكند اينگونه گذر از رودخانه هم طول مىكشد و هم خستهكننده است و اغلب اوقات ساق پا در آبست . ولى دربارهء اسبها آنها را با شنا رد مىكنند . يكى از ايرانيهاى همراه ما كه دلش نمىخواست از اسبش پياده
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: پير آمده ژوبر
ص٢٧٩