فرداى آن روزى كه به تبريز وارد شديم احمد خان فرمانرواى كل آذربايجان كه در باغهاى بيرون شهر چادر زده بود به من وعدهء ملاقات داد . او مردى بود در حدود شصت و پنج سال : ظاهرش اينجور حكم مىكرد كه مردى با فهم و شعور است و خيلى طرف توجه و احترام مىباشد . در اين عقيده بود كه مىتوان با كاميابى ارتش ايران را به پاى فنون نظام اروپائى رساند . او كار تغييرات ارتش را با اين آغاز كرده بود كه سپاهيان خود را از مقدار زياد باروبنهاى كه همواره بايد با خود بكشند و اين مرسوم ارتش شرقيهاست خلاص كند . احمد خان با سالخوردگى يك استاد اسب سوارى بود . بسيار علاقمند به اسلحهء خوب بود و بدينجهت شمارهء بسيارى از آنها را داشت . به گمان من او از فدائيان عباس ميرزا بود . روز بيست و پنجم من با او ملاقات خصوصى داشتم . همچنين نايب فتحعلى خان را كه دربارهاش پيش از اين سخن گفتهام از نو ديدار كردم .
روز بيست و ششم بازار تبريز را زير پا گذاشتم كه به نظرم خيلى خوب و با رونق بود و كالاهاى عالى داشت چه مال هند و چه ايران . در همين روز احمد خان چندين شال به من هديه كرد . او همچنين نامهاى از عباس ميرزا كه لطف و مرحمت كرده بود به من داد .
ما تبريز را در بيست و هفتم ترك گفتيم تا دهكدهء مايان « 1 » كه در هشت كيلومترى اين شهر است فتحعلى خان و دو بازرگان ارمنى به نام مغدس آوانس اهل همدان ، و هارطون استفان اوغلو مرا بدرقه كردند .
ما همه شب را براى پرهيز از گرماى روز سفر كرديم و بامداد روز بيست و هشتم به دز خليل رسيديم . اطراف اين دهكده را باغهاى وسيع فراگرفته و پهلوى درياچهء اروميه جاى دارد . اين دهكده در بيست كيلومترى شمال - شمال غربى محلى كه تلخهسو ( آب تلخ يا تلخ چاى ) به درياچهء اروميه مىريزد واقع است .
ما تمام روز بيست و نهم را در طول كنار درياچه سفر كرديم و شب را در
هامش
( 1 ) -Maian