تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
نظام در 24 ژوئن از تهران بيرون رفت . او بر اسبى سوار بود كه خيلى عالى غاشيه زده شده و تمام نشانىهائى كه به عقيدهء ايرانيان خوشبختى مىآورد در آن بود . دوازده افسر پاى پياده در پيرامونش مىرفتند و دسته‌اى غلامان جلوتر از او ، آتشدانها با خود داشتند كه انباشته از چوبهاى صمغ‌دار بود كه براى روشنائى شب بايد به كار مىرفت . پس از نخستين پنج فرسنگى كه از پايتخت دور شديم به على شاه عوض « 1 » [ شهباز ؟ ] رسيديم و دو روز آنجا مانديم تا به پيشقراولان فرصت داده شود كه خود را به اردوگاه برسانند . از على شاه عوض دربار به حاجىآباد رفت و بيست و هشتم را در آنجا ماند . روز بيست و نهم به قزوين رسيد و در بستانهاى سياه دهن چادر زد و دوم و سوم ژويه را آنجا ماند ؛ چهارم ژويه به صائين قلعه و پنجم آن ماه به سلطانيه رسيد كه پايان مسافرت بود . حركت اردو هميشه در شب انجام مىگرفت و روزها را به خواب مىگذراندند . چون منهم مىبايست همراه دربار باشم و هواى ناسازگار تهران مرا بيمار كرده بود و چند روز تب داشتم شاه برايم يك تخت روان فرستاد كه دو قاطر آن را مىكشيد . از ناراحتى بيمارى ناچار شدم كه در على شاه عوض بمانم . در آنجا ميرزا احمد پزشك كه شهرتش در ايران فراوان است و پزشك ويژهء شاه مىباشد به ديدارم آمد . يك ميرزائى به نام ميرزا شفيع هم‌نام وزيرى كه اين نام را دارد و عنوان پزشك حرم شاه به او داده‌اند و در تهران مرا درمان مىكرد همراهم بود . ميرزا احمد كه به من رسيد خيلى موقرانه نشست و ميرزا شفيع نيز همچنين كرد . نخست دست چپ مرا گرفت و حس كرد كه نبضم خيلى تند مىزند . به نظر مىآمد كه چند دقيقه خيلى عميقانه به انديشه فرو رفت . پيش از آنكه كوچكترين پرسشى از من بكند نسخهء بالا بلندى نوشت و سپس روى خود را به دوست همكارش كرد و گفت ؛ « ميرزا من فهميدم چه بيمارى دارد . تبش نبريده پوستش خشك شده و نبضش تند و بلند مىزند ؛ تعيين داروهايش آسان است : بايد تخمه‌هاى خنكى و
هامش
( 1 ) - در متن كتاب على شاه عباس نوشته است .