فصل بيست و ششم نخستين اجازهء باريابى شاه ايران به مؤلف -
شرح يك بخش از كاخ شاهى - تالار تخت و باغهاى شاهى .
روزى كه مىبايست براى نخستينبار نزد شاه بار بيابم فرارسيد . افسرانى را كه شاه فرستاده بود نزد من آمدند و مرا در طلوع آفتاب با خود بردند . ما بر اسب نشستيم ، در جلوى ما يك دستهء بزرگ سوار باشكوه درخشان و چندين غلام بودند كه بر روى سر خود در سينىها هدايائى را كه من براى تقديم به دربار ايران با خود آورده بودم و قسمت عمدهء آنها سلاحها ، پارچهها و جواهر بود گذاشته بودند .
روى اين چيزها را با شالهاى كشميرى پوشانيده بودند تا مردم آنها را نبينند ، دو رج سرباز تفنگ به دوش به زمين نشسته بودند و حاشيهء كوچههائى را كه به نظرم خيلى كثيف و پرپيچ و خم مىآمدند و منظرهء بينوائى داشتند گرفته بودند . تماشاچيان در پشتسر آنان بودند و پشتبامها لبريز از زن و بچهء تماشاچى بود .
در كاخ شاهنشاهى كه ايرانيان درميان عناوين باوقار ديگرى آن را در سعادت نيز مىخوانند نماى بيرونى ساختمانش با معمارى مسكينى ساخته شده و مانند دژى است كه خندق پهنى از آن دفاع مىكند و بر روى آن خندق پلى متحرك ديده مىشود .
پس از آنكه از آن پل گذشتيم به نخستين حياط اندرونى كاخ كه خيلى وسيع بود درآمديم . در آنجا دستههائى سپاهى و چند عدد توپ و اسبهاى سفيد شاهى ديديم .
يال ، دم و ساق پاى آن اسبها به رنگ قرمز نارنجى رنگ شده بود . در اينجا با نهايت شگفتى توأم با نفرت درونى چشمم به يك دكل افتاد كه بر بالاى او سر بريدهء