مىكند هيچ شباهتى به اروپائيان ندارد ؛ نه در طرز بيانش نه در رفتارش و او بجز تركى و فارسىزبان ديگرى نمىداند . ولى اين تلقينات دروغين نتوانست در افكار مردم شبههاى ايجاد كند و بازيشان نگرفت .
من در پنجم ژوئن به تهران رسيدم و جمعيت بسيارى گردم را گرفتند . گرما خيلى سخت و خفهكننده بود ، مرا در كوچههاى پر پيچ و خم و سنگفرش نشده گذراندند . در آنجا ابرى از گرد و خاك روى آسمان را پوشاند ؛ چشم چشم را نمىديد . به كاخ ميرزا رضا قلى وزير رسيديم . من در يك تالار خيلى پرزيورى درآمدم و در آنجا ناظر ( پيشكار ) اين وزير را ديدم كه درميان غلامان خود بود . برطبق رسوم او اين سخن را فراموش نكرد و گفت كه شما در خانهء خودتان هستيد . شب كه شد او مرا نزد وزير برد و با نخستين همصحبتى كه با او كردم حس نمودم كه آگاهىهاى او در كارهاى اروپا بيش از اندازهء اطلاعات متعارفى ما از شرق است .
هنگامى كه به محل سكنى خودم برگشتم به اشخاص بسيارى برخوردم كه حس كنجكاوى و تمايل آنان را برانگيخته بود كه با يك فرانسوى كه فارسى حرف مىزند صحبت كنند . آنان با چابكى و زرنگى بسيار پرسشهاى گوناگونى از من كردند كه من با آنكه خسته بودم و در زيربار خواب سرگرانى مىكردم ناچار شدم كه با كمى تفصيل به آنها پاسخى بدهم .
بر طبق رسم خيلى پا برجاى دربار ايران مىبايست كه پيش از نخستين باريابى ، ديدار چندى از بزرگان كشور كرده باشم . پس نخست پيش صدر اعظم ميرزا شفيع كه به او لقب وزير بىنظير و پدر فرانسويان را داده بودند رفتم . اين عنوان آخرى را به اين جهت به او داده بودند چون با فرانسويها دوستى مىورزيد « 1 » . او مردى سالخورده ، خيلى باهوش و بسيار صميمىتر از بيشتر ايرانيهائى بود كه تا آن زمان دربارهء آنها صحبت كرده بودم . من چندين گفتگوى با او داشتم كه بنابر خوى خودم آنها را يادداشت كرده و خلاصهء آنها را اكنون مىگويم : « ميرزا شفيع به من گفت
هامش
( 1 ) - اين وزير در 1818 هنگام يك لشكركشى در خراسان مرد .