بشتاب ، روزگار شتابان مىرود و براى تو نمىايستد »
« به جام خود مى بريز ؛ از گلها خود را بپوشان و هوسهاى سرنوشت را به چيزى مگير حافظ چنين مىگويد . اى خواننده تو دربارهء اين فتوى چه مىانديشى ؟ » « 1 »
بابا خان كه به علت گرما پيراهنى از خاصه ململ و ابريشم به تن داشت بر زمين نشسته بود و به دست راستش بادبزنى گرفته و به دست چپش قليانى داشت . هنگامى كه من به تالار درآمدم از جايش برخاست و به من نزديك شد و گفت « بهبه چه سعادتى ، چه ساعت خوشى بود آن وقتى كه شما به خانهء ما آمديد » . سپس با لبخند افزود « آن زمانى كه شما اينجا تشريف نداشتيد اين مجلس ما صفائى بىشما نداشت جاى شما بسيار خالى بود ، چشم ما روشن ، به بركت آمدن شما انشاء اللّه كه بعد از اين غم و غصه از اينجا دور بشود و خوشى و شادى جايش را بگيرد . »
آنگاه مرا در قسمت خيلى خوش هواى تالار يعنى ميان دو در بازنشاندند .
ايرانيان ترجيح مىدهند وقتى هوا خيلى گرم است جاى خود را در جريان هوا قرار بدهند . برايمان چاى آوردند شربت با يخ و قليان آوردند . پس از آن من به گرمابه رفتم و در آنجا غلامان او بىريا از توجه خود نسبت به من كوتاهى نكردند . شب كه شد مرا به تالار نامبرده از نو آوردند . در آنجا اشخاص خيلى سرشناس شهر دعوت شده بودند . باغها و داخل كاخ به سبك محلى با شيشههاى رنگين روشن شده
هامش
( 1 ) - اين اشعار را از ترجمهء ديگرى از اين كتاب كه جناب آقاى محمود هدايت در 1322 منتشر نمودهاند نقل مىكنيم ( مترجم )گو شمع مياريد در اين جمع كه امشب * در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مجلس ما عطر مياميز كه جان را * هر لحظه ز گيسوى تو خوشبوى مشام است
صبح است ساقيا قدحى پر شراب كن * دور جهان درنگ ندارد شتاب كن
بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرح نو دراندازيم