بارى پس از آن چاى و قهوه و باز هم شيرينى آوردند . اين چيزى است كه ايرانيان خيلى دوستش دارند و در فراهم كردنش استادند .
خوراك پايان يافت . بابا خان به من پيشنهاد كرد كه يك شاعر زبردستى اشعارى براى ما با آهنگ يا بهتر بگوئيم به آواز بخواند « 1 » . اين توجهش در من خيلى اثر گذاشت و من تا توانستم قدرشناسى كردم . در پاسخم گفت « چه مىگوئيد . اين سپاسگزارى را من از شما بايد بكنم كه با مهربانيهاى خود ما را سرافراز كردهايد .
من حتى شرمسارم و حتما چهرهء مرا از شرمندگى سرخ مىبينيد . » در واقع ميزبان ما رنگش بىاندازه سرخ شده بود ولى آسان است كه دريابيم كه اين سرخى به چه چيز مربوط بوده است .
شاعر يك نفر بلخى بود كه در سمرقند زائيده شده و نامش آقازاده بود . او مرد جوانى بود كه خطوط سيمايش خيلى ظريف و نگاهش آرام ولى پرشور بود ؛ ريشى سياه و انبوهگونه و چانهاش را پوشانيده بود . او مأموريت داشت كه نزد پاشاى بغداد كه در آن وقت با ايران در جنگ بود برود و با او دم از دوستى بزند « 2 » . وى جامهء سفيدى به تن داشت . زمانى كه او را دعوت كردند كه شعرهاى خود را بخواند نخست كرنش كرد و سپس به نظر مىآمد كه او دربارهء چيزى كه مىخواهد بگويد مىانديشد . او مدتى خاموش ايستاد ، بعد مثل اينكه به او الهام شده باشد قصيدهاى ( نوعى اشعار رزمى ) خواند و جنگ رستم و قهرمان را سرود . آرام آرام رگهايش ورم كردند و برافروخته شدند و عرق فراوانى از چهرهاش سرازير گرديد . نگاهش حيران و چهرهاش كه پيش از اين تا اين اندازه حالت آرام و گيرا داشت كاملا از هم
هامش
( 1 ) - به تركى و به فارسى همين كلمه به معناى خواندن ، آواز خواندن ، خوب و بلند ادا كردن مىباشد .
( 2 ) - اين رسم خيلى قديمى است كه شاعر را به مأموريتهاى سياسى بگمارند . به آثار و بقاياى آن در قرون وسطى برمىخوريم . نام پترارك ما را به ياد مذاكرات مهمى مىاندازد كه اين شاعر بزرگ مأمور انجام آن گرديده بود .