تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
زمستان يا در برابر دم سوزان و وزش بادهاى زهرآلود « 1 » جان خود را به خطر بيندازند . چقدر خوشبخت مىبودند اگر مىتوانستند از آزار بيدادگران كه اغلب بايد تحملشان را بكنند در پناه بودند . من در اول ورودم نزد كلانتر جاى گرفتم . او كوشيد كه خوب از من پذيرائى كند درحالى كه من مىخواستم كمى خستگى دركنم . حاكم آنجا كه مقرش در خرم‌دره در يك درهء كوچك قشنگى در يك فرسخى ابهر بود سوارانش را پيش من فرستاد كه مرا نزد او ببرند تا در آنجا سكنى بگزينم . از اين انسانيت او ميل داشتم كه به آسانى چشم بپوشم ولى مىبايست كه چمدان‌ها را از نو پر كرد و راه افتاد . من خان را ديدم كه در زير چفته‌اى كه شاخه‌هاى سبز مو و پيچك آن را پوشانده بود نشسته و ميزى پر از خوراك پهلويش است . با ورود من از جايش نجنبيد ، سرش رو به پائين و دست راستش روى چشمهايش بود و حالت مردى را داشت كه در انديشهء ژرفى فرو رفته است . من از اين گونه پذيرائى به شگفت آمدم . غلامى كه آنجا بود نزديك من آمد و به من گفت كه « خان نمىتواند شما را ببيند چون كور است » در واقع در موقعى كه آقا محمد خان خونخوار ، پادشاه پيش از شاه كنونى به خشم آمده بود چشمان او را با يك تيغهء زرين ميل كشيده و آن را سوزانده بود . اين شكنجه در ايران خيلى رواج دارد . بارى خان مرا باوجود نابينائى با احترام فراوان و مهربانى سرشار پذيرفت . احترامى را كه مردم به او مىكردند و نيكخواهى فتحعلى شاه درباره‌اش سبب شده بود كه تسلى بيابد و بدبختى خود را تا حدى از ياد ببرد . او از آن بيدادگرى در وحشت بود مردم ابهر او را مانند پدرى گرامى مىداشتند .
هامش
( 1 ) - سموم نه در شمال ايران و نه در اصفهان حس نمىشود كه باشد .