فصل بيست و سوم قزوين - مؤلف به كاخ بابا خان للهء محمد على ميرزا پسر بزرگتر شاه ايران فرود آمد -
يك جوان بلخى اشعار خواند - نغمهاى از حافظ .
به زحمت تازه از درهء خندان ابهر بيرون آمديم كه داخل يك سرزمين خشك و بيحاصل شديم . در آنجا مانند بيابان مرند در هر قدمى مارمولكها ، سوسمارها و مارها جلو پايمان درمىآمدند . درميان اين سرزمين لم يزرع ، قزوين اين شهر قابل ملاحظه كه در آن اشخاص سرشناسى زائيده شدهاند قرار دارد . كوه بلندى در آنجا هست كه نمىگذارد باد شمال به آنجا بگذرد و هواى آن را خنك كند و به همين علت در هواى تابستان قزوين كسى تاب نمىآورد . يك گرد و خاك خفقانآورى جو آنجا را پر كرده و به اندازهاى است كه به هركس كه در آنجا بربخورى ريش و جامههايش از گرد سفيد گشته است . با تمام اين احوال به آن شهر لقب جمالآباد يعنى حد كمال دادهاند .
چندين جويبار از كوهى كه يادش كرديم سرچشمه مىگيرد و با هنر مردم آنجا اين آبها سر زمينى را كه دو فرسخ درازاى آن و تقريبا نيم فرسخ پهناى آن است و در غرب قزوين جاى دارد به زير كشت مىبرد . در آنجا تاكستانى ببار آورده كه شرابش خيلى مستىآور است و در نزد ايرانيان به همان اندازهء شراب شيراز ارزش دارد . در اين سرزمين درختان پستهء فراوانى ببار مىآيد كه ميوهء آنها عالىتر از پستهء حلب است كه آنقدر در همهء شرق شهرت پيدا كرده است .