تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
و برايمان قهوه و چپق آوردند . پس از يك خاموشى دراز ، گمرك‌بان از ما پرسيد كه چه مىخواهيم بكنيم من به او پاسخ دادم و همانگاه به كاخ رفت و از آنجا اين پاسخ را براى ما آورد : « ارباب ما دربارهء آنچه بايد بكند مىانديشد . شما در ظرف يك ساعت خواهيد دانست كه او چه ميل دارد . » اين يك ساعت براى ما قرنى گذشت و همين‌كه موعدش شد چند تن مسلح جلوى ما پيدا شدند و با اشاره به ما گفتند كه دنبال آنها برويم . ما از بازار گذشتيم . اين بازار آسيبى را كه زمانه بر او وارد كرده و ويرانيهائى را كه دو سال پيش توپخانهء فرانسه بارآورده بود نمودار مىساخت . پس از آنكه جلوى يك زمين هموار رسيديم از يك طرف توپهايى را ديديم كه پهلوى هم جلوى در كاخ رج كشيده بودند و از سوى ديگر زندانى را كه با دقت نگهبانى مىشد ، و ليكن در آن را باز گذاشته بودند تا مردم بتوانند آن بدبختىهائى را كه در آنجا ، زندانيانى را كه غل و زنجير كرده بودند و شكنجه مىدادند و آمادهء مرگشان مىكردند به چشم ببينند . از آنجا دور تر مسجدى بود كه دور آن را درختان شبيه به چنار ( اسفندان ) گرفته و بالاخره يك سقاخانه كه از مرمر و مطلاكارى زيور يافته و براى استفادهء فقرا از جانب پاشا ساخته شده مشاهده مىگرديد . چه بناى پوچى كه براى تظاهر به ديندارى ، بيحاصل به‌پا گرديده ! ما را از سكوى هولناك كاخ گذراندند و از آنجا از دالان‌هاى تاريك و پيچ در پيچ گذشتيم و به تالار فراخى درآمديم . به در دومى رسيديم كه باز شد و چون از آن گذشتيم به باغ داخل شديم . در آنجا نگهبانان ما خود را پس كشيدند بىآنكه سخنى بما بگويند . از اينهمه كارهاى رمزى به شگفت آمديم و درميان درختان راهى را بىخيال پيش گرفتيم تا آنكه در آخر يك داربست درازى چشممان به پيرمردى افتاد كه در سايهء يك درخت خرما روى زمين نشسته بود . ريش او سفيد و تنك بود ؛ جامه‌هاى خشن به تن پوشيده و شال كهنه‌اى دور سرش پيچانده بود . با چنين وضع بينوا ما او را بجاى يك فقير گرفتيم ولى جزار خودش بود .