او را ناچار كردم كه تصميم خود را عوض كند . برو تو مرد جوانى هستى و نمىتوانى مرا گول بزنى . آن كارى را كه بايد بكنم خودم بلد هستم . خداحافظ . » ما نزد سرهنگ برگشتيم و او كه از طرز پذيرائى پاشا چندان خوشش نيامده بود ترديدى به خود راه نداد و خودش به راه افتاد تا نزد پاشا برود . گستاخى او سبب كاميابيش گرديد . به همان اندازه كه در بامداد جزار نسبت به ما خشونت نشان داد در غروب خود را مهربان وانمود ساخت . او به سرهنگ گفت كه « آيا مطمئن هستى كه آن هنگامى كه ساعت مرگ فرا مىرسد و زنگش را در آسمان مىزنند هيچ چارهاى براى عقب انداختن آن بر روى زمين در دست نيست ؟ - آن فرستاده گفت كه بىشك همچنين است . - در اين صورت امروز از جزار نبايد ترسيد . تو بىفرمان آمدهاى و با خود نامهاى ندارى و خيلى خوب كارى كردهاى . من هم به تو چيزى نمىبخشم حتى آب هم تعارف نمىكنم چون ممكن است انگار كنى كه زهراگين است . من با بيست شليك توپ به تو درود نمىفرستم ؛ باروتهاى من شايد در جاى بهترى بايد مصرف شود . ولى دربارهء آنچه كه وعده دادهام وفادار هستم . من پاسخ نامهات را ندادم . آيا دليل آن را نمىدانى ؟ اين قصه را گوش كن :
غلام سياهى بود كه خانوادهاى نداشت . در بيابان مىرفت ؛ كنج زمينى يافت كه چند درخت خرما بر آن سايه افكنده بود و با آب روان آبيارى مىشد و اطرافش را نيشكر كاشته بودند . او در آنجا ساكن شد و يك مسافر كه از آنجا مىگذشت به او بر طبق رسوم ما گفت : درود بر شما باشد . غلام سياه پاسخ داد كاش نفرين آسمان بر تو ببارد ! مسافر از نو گفت چطور شد كه من بركت خدا را براى شما خواستارم و شما به من دشنام مىدهيد ؟ غلام گفت من دلايل چندى براى خودم دارم و باز تكرار كرد كه نفرين خدا بر شما باد ! او حق داشت . اگر در پاسخش رعايت شرافت كرده مىشد آنگاه مسافر متوقف مىگرديد ؛ در آنجا مىنشست ؛ آب و خرما مىخواست و همهء آنها بنظرش خوب مىآمد و در آنجا لنگر مىانداخت و مىماند و آخر كار آن غلام سياه را از آنجا بيرون مىكرد و خودش مالك آنجا مىگرديد .
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: پير آمده ژوبر
ص١٤٤