يك افسر فرانسوى كه خيلى بىپروا و دلير و با هنر و به نام سباستيانى « 1 » بود مأموريت مهمى به او در اين ناحيه واگذار گرديد و مرا هم گماشتند تا همراهش باشم . ما را در آنجا مانند يك همميهن ، يك دوست قديمى و خلاصه همانگونه كه مرا امروز در ايران مىبينيد پذيرفتند . ما اسكندريه ، قاهره و داميت را ديديم و خود را آماده ساختيم تا به عكا برويم . اشخاص مهم و متين خواستند كه نقشهء ما را در اينباره بهم بزنند تا از رفتن به آنجا منصرف شويم . آنها به ما گفتند « خيلى مواظب خودتان باشيد كه به اين كرانهء نامهماننواز نرويد ، مرگ يا شكنجههاى خيلى سخت بهاى اين بىاحتياطى شما خواهد بود . » سرهنگ سباستيانى فرمانهاى دقيق در اينباره داشت و هيچچيز نمىتوانست او را متوقف سازد . تنها او مناسب ديد كه نامهاى به عربى به نشانى جزار فرستاده شود تا از او بخواهد كه ما را بپذيرد .
كشتى ما در پاى كوه كارمل « 2 » لنگر انداخت و سه فرسخ تا شهر فاصله داشت و فكر مىكرديم كه پيام را از آنجا به پاشا برسانيم و ليكن در اين كناره كه روح حق و عدالت از آنجا بيرون رانده شده بود نه يك قايق بود و نه يك آدم به چشم مىخورد .
در چنين وضعى سرهنگ نگاه خود را بر روى جوانترين افسران « 3 » و به من انداخت .
ما به راه افتاديم . دريا كولاكى بود و ديدار ما از پاشا مىتوانست از آن بدتر بشود . نزديك بامداد قايق ما به پاى ديوار شهر عكا رسيد . با دورنماى اين دژهاى ويرانه ، اين برجها ، مسكنهاى غمناك بدبختى و نااميدى ، حس كردم كه دلم از بيم فراوان و خشم به خود مىفشارد . بقاياى يك سد كهن در لنگرگاه و باقيماندهء يك كليساى عيسوى ، روزگار خوشبختى شهر پظلمائيس باستان و ديندارى صليبىهاى نياكانمان را به يادم آورد . قايق ما پس از گذشتن از يك فرسنگ دريائى با سختى به بندر درآمد و ما به گمرك رفتيم . به نخستين كسانى كه برخورديم به نظرمان آمد كه با نگاههاى نگران و شگفت به ما مىنگرند . ما را در آنجا نشاندند
هامش
( 1 ) - كمى ديرتر سرتيپ و . . . گرديد .
( 2 ) -Carmel( 3 ) - آقاى كنت شارل دولاگرانژ كه بعدا سرتيپ و . . . شد .