بخشيده بود و يك خنجر گرانبها به كمرش مىدرخشيد .
پس از تعارفات معمول ، عباس ميرزا به من اشاره كرد كه روبروى او بنشينم .
او به من نشان داد كه چهاندازه از آمدن يك فرانسوى به اردوگاهش خشنود است و چقدر علاقمند مىباشد كه از دهان من وقايعى را كه بتازگى در اروپا رخ داده است بشنود . در آغاز من خواستم از كاميابيهائى كه او در پاى ديوارهاى ايروان بهرهاش گرديده به او شادباش بگويم و ليكن او چشمان خود را به زير انداخت و دستش را به پيشانى برد مثل مردى كه از يادبود غمناكى رنج مىبرد . و سپس به من خطاب كرد و تقريبا چنين عباراتى را گفت :
« اى مرد بيگانه ، تو اين ارتش ، اين دربار و تمام دستگاه قدرت را مىبينى ولى گمان مبر كه من مرد خوشبختى باشم . افسوس ! چگونه من مىتوانم كه چنين باشم ؟ مانند موجهاى خشمگين دريا كه در برابر صخرههاى استوار خرد مىشوند تمام كوششها ، دلاوريهايم در برابر سپاه فالانژ روسها شكست خورده است . مردم فيروزيهاى مرا سخت مىستايند درحالى كه من به تنهائى از ضعف خود آگاهم .
چه كردهام كه مورد احترام جنگجويان غرب واقع شدهام ؟ چه شهرى را من تسخير كردهام ؟ چه انتقامى از مستولى شدگان به استانهايمان تاكنون توانستهام كه بكشم ؟
من جز با چهرهاى شرمگين نمىتوانم بر ارتشى كه پيرامون مرا گرفتهاند ديده بيفكنم . هنگامى كه بايد نزد پدرم برسم چه خواهد شد ؟ از شهرت فيروزيهاى ارتش فرانسه آگهى دارم و همچنين دانستهام كه دلاورى روسها در برابر ايشان جز يك ايستادگى بيهوده نيست . با اينهمه يك مشت سرباز اروپائى تمام دستههاى سپاه مرا با ناكامى مواجه ساخته و با پيشرفتهاى تازهء خود ما را تهديد مىكند . رود ارس كه سابقا همهء آن درميان استانهاى ايران روان بود امروزه سرچشمهاش در زمين بيگانه است و به دريائى مىريزد كه پر از كشتى دشمنان ماست . »
در تمام دوران كوتاهى كه من در اردوگاه عباس ميرزا بودم فرصت بسيارى يافتم كه با او همصحبتى كنم و درستى انديشهاش را ارزيابى نمايم : او از چيزهاى
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: پير آمده ژوبر
ص١٣٦