تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
رفتارش دوستى و احترام مردم اين استان را به سوى خود جلب كرده بود و مردم با صفاتى كه در او سراغ كرده بودند به او اميد بسيار داشتند . بيشتر ايرانيان خواه در سخنان خويش خواه در نوشته‌هاى خود كمتر پيش مىآيد اين رسم قابل توجه را كه مىگويد « ما به سر شاه و پسر گراميش سوگند مىخوريم » فراموش كنند . آذربايجان كه كمى پيش از اين با نفاق و تفرقه داخلش از هم گسيخته شده اكنون مىخواهد نفسى بكشد . مردم از نو به روستاها برمىگردند و تجديد آبادانى مىشود و كشاورزان بسيارى از ته تركستان به آنجا آمده‌اند كه كشتزارهائى را كه ديرگاهى است باير نگهداشته شده از نو بكارند . همه‌چيز گواهى مىدهد كه اين حال بهيچگونه تغيير نكرده و حتى از زمانى كه من از ايران بيرون رفتم اين بهبودىهاى خوب و ممتاز پيش رفته است . در حقيقت اين پيشرفتها آنگونه كه اميدوار بودند نه آنقدر بزرگ بوده و نه اين اندازه تند انجام گرفته است . شايد رقابتى كه ميان عباس ميرزا و برادر بزرگش وجود دارد تا حدى سبب اين كار گرديده باشد ولى لااقل در آذربايجان مثل همه‌جاى ديگر ايران هيچگونه پيشامد نگران‌كننده‌اى تاكنون سبب بهم خوردن آرامش عمومى نشده است و در ايران مىتوان به تنهائى سفر كرد و با خود نگهبانى نداشت و همانگونه كه در بهترين كشورهاى با ضبط و ربط مىبينيم در ايران نيز با اطمينان مىشود سفر كرد . خبر رسيدن مرا به عباس ميرزا اعلام كرده بودند و من در يك فرسخى اردبيل كه در هفدهم ماه مه رسيدم يك دستهء بزرگ سواره‌نظام ديدم . مرا نزد ميرزا بزرگ وزير بردند و او مرا با تمام رسوم متداول شرقى پذيرفت . او به من افسران مهم خود را معرفى كرد و در خانه‌اش مرا منزل داد . همان روز عباس ميرزا چند سينى پر از خوراكهاى شاهانه با چند گوزن نر كه از نخجيرگاه شكار كرده بود برايم فرستاد . پس از دو روز ، اجازه باريابى دادند و مرا در كوشكى پذيرفت . او بر روى قاليهاى اعلاى خراسان نشسته بود . مرواريدها و گوهرها دستار و جامه‌اش را زيور