عباس ميرزا بيش از هفده سال نداشت كه فتحعلى شاه فرماندهى سپاه گرانى را به او سپرد و او را نيز فرمانرواى يك استان خيلى مهم كرد . اگر كه او در نبردهاى گرجستان پيوسته خوشبخت نبود و اگر كه او فيروز درنيامد و ليكن به روسها نشان داد كه او دشمن ناتوانى نيست و درعينحال كه خود را دشمن جوانمردى مىنمايد با اسيرانى كه به دستش افتادهاند چنان توجه و خوشرفتارى مىكند كه طالع مغلوب سبب رشك بردن فاتحان مىشود . هرگز او از خود يك سختگيرى بى جا بروز نداده ولى او هميشه خود را در برابر مردمان خبيث و شيطان صفت سختدل نشان داده است . ما در اينباره به شرح پيشامد زير مىپردازيم .
نظر على بيگ يك ايرانى بود كه از خانوادهء مشهورى به جهان آمده و زيبائى شايان داشت دلاوريش تزلزلناپذير و در همهگونه تمرينهاى جنگى چابكى فراوان داشت و يكى از افسران دربار عباس ميرزا بود كه آن شاهزاده وى را بيش از همه گرامى مىداشت . يكروز هنگامى كه نظر على بيگ از گرمابه بيرون آمد چشمش به دختر ارمنى زيبائى افتاد و فريفتهء او شد . به يارى چند تن از بندگانش او را بلند كرد و به چادرش برد و تحت تأثير شهوترانى به او تجاوز نمود . پس از چند لحظه كه خواست سر خود را گرم كند و به جنايتى كه مرتكب شده نينديشد دستور داد تا مشروب برايش بياورند با اينكه پيغمبر آن را حرام كرده است . با نوشيدن آن از نومستى ديگرى آغاز كرد كه در چشمان مسلمانان حقيقى اين جرم بزرگتر از عشقبازى او به شمار مىآيد . دختر جوان ارمنى فرصت را غنيمت دانست و از چادر ربايندهء خود گريخت . عباس ميرزا كه از چنين بيحرمتى كه آن افسر مرتكب شده بود آگاه گرديد وعده داد كه گناهكار را تنبيه كند . دوستان نظر على بيگ بيهوده كوشيدند كه آتش دوستى گذشتهء شاهزاده را دربارهء آن سوگلى برافروزند و در اين كار ميانجيگرى كنند . عباس ميرزا جز به نداى عدالت گوش نداد و به فرمانش نظر على را كشتند .
اين شاهزاده جوان ، هنگامى كه من از اردبيل مىگذشتم با خردمندى و
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: پير آمده ژوبر
ص١٣٤