بيشتر آگاه بودند عقيده داشتند براى آنكه به راستى فرض شود كه در راه سفر هستند مىبايد كه از شهر تا حدى دور شد كه صداى اذان را ديگر از مسجدها نتوان شنيد . بالاخره امام على تصميم گرفت كه سوار شود و به راه بيفتد . پس ما هم سوار شديم .
ما در احمدآباد خوابيديم و در آنجا از شادى اينكه ديدم همهچيز براى پذيرائى ما از حيث جا و خوراك و لوازم زندگيمان آماده است به شگفتى افتادم .
ما را به تالارى كه درميان باغى ساخته شده بود راهنمائى كردند كه از دورادور آن جويبارى مىگذشت و بر طبق رسم محل ، آب را از مجراى خود پيچانده و براى آنكه ما را خنك و تر و تازه كند در آبنما روانش كرده بودند . يك جوان ايرانى كه به ملاقات من آمد درحالى كه انتظار داشت تا سركردگان دهكده پيدا شوند شعرى بعنوان خيرمقدم ما به دهكده بهطور تعارف سروده بود كه خواند .
سبك آن تا حدى مغلق بود ولى به نظر من تا اندازهاى بىغش آمد و من به تعجب فرو ماندم كه در يك دهكدهء به اين كوچكى اين اندازه تربيت ، دلجوئى و اكرام و رسوم مردمى و شهرى به چشم مىخورد . ولى فراموش نمىكنم كه بگفتهء يك مثل ايرانى ، ادب مانند يك پولى است كه دهندهء آن را توانگر مىكند نه گيرندهء آن را .
از احمدآباد تا اينكه به مرند برسيم ما از بيابانى كه دوازده فرسخ درازاى آن بود بايد مىگذشتيم . خاك آن خشك و بيحاصل بود ولى نه آنكه كاملا شنزار باشد . در آنجا خار و خاشاك ، تمرها و چندين چشمه كه آب خيلى فراوان ولى شورمزه داشت به چشم ديديم . در اين زمين فراخ گلههاى بزرگ غزال و گوزن نر وجود دارد ؛ حشرات بسيار نيز ديده مىشود كه بعضى از آنها مانند مارمولك و سوسمار هيچگونه خطرناك نيستند ولى كژدمها ، افعىها ، مارها كه نيز به آسانى در بيابان به آنها برمىخوريم گزندگيشان خيلى زهرآلود است .
كوتاهترين راهى كه ما را به تبريز مىرساند همان راهى است كه از طسوج و ديزى خليل در درازاى درياچهء اروميه كه بعدا دربارهاش سخن مىگوئيم مىگذرد ؛
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: پير آمده ژوبر
ص١٢٠