رفتم . اين افسر مرا در يك كلاه فرنگى كه درميان باغ برپا كرده بود پذيرفت .
من در آنجا با حال تعجب درختانى ديدم بطور منظم و مقابل هم و حوضهاى مرمرى كه داراى فوارهها بودند . اين كلاه فرنگى كمى بلندتر از زمين بود و از جلو باز مىشد و بوسيلهء پنجرههاى شيشهاى رنگين روشنائى مىگرفت . كسانى كه جزو ملتزمين حاكم بودند به خط دور او صف كشيده و در باغ ديده مىشدند . حسين خان مرا با ادب پذيرفت و خيلى به من توجه كرد . شايد كه بدبختىهاى مرا حس كرده بود . پس از آنكه مرا پهلوى خود نشاند به من گفت : « در اين سرزمين مهماننواز همه رنجها و بديهائى را كه پيش مردمانى آدمكش ديدهاى فراموش كن ؛ شما درميان ما خود را در ميهن تازهاى مىيابيد . هركسى را كه ببينيد از برادران شما هستند . اين ابر اندوه و اين رنگپريدگى كه ما را غمناك مىكند از پيشانى خود دور كن . آن شادى را كه مناسب سن و سالت هست طلب كن و نيروئى را كه از دست دادهاى دوباره بدست بياور . هرچه مىخواهى بكن چون همهء اينجا مال خودت است . دربارهء ما هيچگونه خودت را ناراحت نكن آنچه كه مرسوم ميان خودتان است همان را دنبال كن ؛ ما هرگز ناراحت نمىشويم و با اين ترتيب حس مىكنيم كه شما ما را دوست خود مىشماريد و اعتقاد نيكى دربارهء ايرانيان پيدا مىكنيد كه در آنها حالت فرانسوى مىبينيد . به زودى به پايان اين سفر دراز خود مىرسيد و به همين زودى درگاه پرسعادت و تابان اين اقامت موقتى را مىبينى كه فردوس « 1 » روى زمين است و سزاوارى اين تخت را كه افلاك مانند پلكان آن به شمار مىآيند درك مىكنى . شما از تابش ملايم اين ستاره درخشان برخوردار مىشويد و با ديدار آن تصور مىكنيد كه زندگى نوينى يافتهايد . اما دربارهء ما كه كوچكترين بندگانش هستيم ، براى ما كه شايستگى اين را نداريم كه گردوخاك پاهاى خدمتگزارانش را ببوسيم باوجود اينكه كوشش كرديم كه از شما خوب پذيرائى كنيم و باوجود
هامش
( 1 ) - فردوس كلمهاى ايرانى است كه به نظر مىآيد كه عبرىها آن را به عاريه گرفتهاند و معناى باغ را مىدهد .