انسان اوّلى كه علل مادّيهء بسيارى از حوادث را نمىدانست حس علت طلبى خود را با فرض يك يا چند علت مجهول و بيرون از طبيعت ( خدا يا خدايان ) ارضاء و اقناع مىكرد ولى امروزه كه به علل و اسباب بيشتر حوادث پى برده و به توانايى خود در كشف بقيهء علل اميدوار است از اين فرضيهء كهنه ( وجود خدا ) ديگر بىنياز است چنان كه هر چه علوم پيش رفته و پرده از روى اسرار ماده بالاتر زده انسان در
شرح
اعتقاد به خدا را جهل و نادانى مىشمارند . اگوست كنت چنين نظريهاى دارد و لهذا معتقد است كه پيشرفت علوم سبب منسوخ شدن انديشهء خداست .
اگوست كنت به نقل فلاماريون (flammarion) در كتاب خدا در طبيعت مىگويد :
« علم ، پدر طبيعت كائنات را از شغل خود منفصل و او را به محل انزوا سوق داده و در حالتى كه از خدمات موقتى وى اظهار قدردانى كرد او را تا سر حد عظمتش و قدرتش هدايت نمود . »
ولى ادعاى دوم از طرف كسانى ابراز مىشود كه ناهمواريهاى اجتماعى را منشأ پيدايش اين فكر معرفى مىكنند . ماركسيستها اينگونه اظهار عقيده مىنمايند .
ادعاى اول مبتنى بر اصل كلىترى است و آن اينكه احكام و قضاوتهاى كلى و فلسفى از نوع فرضيههاست يعنى از نوع حدسهاى ابتدائى است كه بشر براى توجيه حوادث اعمال مىكند و سپس تجارب عملى آنها را تأييد يا رد مىكند . در اين ادعا چنين گفته شده است كه اعتقاد به موجود غيبى مجهول ( خدا ) يك فرضيه است كه بشر در دوران بىخبرى و بىاطلاعى خود از تأثيرات طبيعت براى توجيه پديدههاى طبيعت به وجود آورده است .
بشر اوليه از خواص اشياء و تأثيرات آنها بىاطلاع بوده است و چون با پديدهاى از قبيل بيمارى ، مرگ ، طوفان ، زلزله ، خسوف و كسوف ، فقر و گرسنگى ، جنگ ، قحطى ، برف ، باران ، پيدايش گياهها و حيوانها و انسانها مواجه مىشد با فكر كودكانهء خود چنين فرض مىكرد كه موجودى به نام « خدا » هست و اوست كه اين پديدهها را به وجود مىآورد ، اما بعد كه از روى تجارب علمى كه يگانه معيار سنجش صحت و سقم افكار و انديشههاست تأثيرات طبيعت را شناخت و دانست كه هر يك از