تداعى معانى نمىتوان پذيرفت ، و تداعى معانى در جايى به درد مىخورد كه حس كار كند 1 .
( 4 ) . مىگويند : احكام و قضاوتهاى ما در حقيقت يك رشته فرضيههايى است كه براى توضيح و توجيه مجهولات در حوادث مادّيه فرض مىكنيم . با پيشرفتى كه در علوم تدريجا نصيب انسان مىشود هر فرضيهء كهنه جاى خود را به فرضيهاى تازه و بهتر و وسيعتر از خود مىدهد 2 .
شرح
نداشته باشند قهراً ارزش عملى نيز نخواهند داشت . آيا ارزش عملى حواس جز از اين راه است كه واقعيت را نشان مىدهند ؟ بعداً در متن مقاله درباره اين اشكال نيز بحث خواهد شد .
( 1 ) . راجع به مفهوم واقعى عليت و معلوليت ، و اينكه واقعيت آن امرى است غير از تعاقب و توالى ، و اينكه مفهومى كه ذهن از آن دارد تنها اين نيست كه تصور يكى از ايندو تصور ديگرى را به دنبال خود مىآورد ، در پاورقيهاى جلد دوم اصول فلسفه بحث كردهايم . مراجعه شود به جلد دوم ، مقالهء پنجم ، صفحات 299 - 304 .
( 2 ) . اين اشكال مشتمل بر دو ادعاست : يكى اينكه مبدأ فكر اعتقاد به خدا كوششى است كه بشر براى توجيه و تفسير پديدههاى جزئى طبيعت يعنى توجيه علت خاص هر پديده به طور جداگانه به خرج مىداده است . دوم اينكه به فكر خدا افتادن معلول انحطاطهاى اجتماعى و اقتصادى است و همواره افراد و ملتهاى محروم و رنج ديده تمايلى به اينگونه اعتقادات پيدا مىكنند تا خاطر رنجديده و مرارت كشيدهء خود را با اين سرگرميهاى روانى تسكين دهند و تسلّى بخشند . طبقهء استثمارگر اجتماع نيز براى اينكه طبقهء استثمار شده را بيشتر سرگرم كند و از توجه به واقعيت زندگى و حقوق پايمال شدهء خود منصرف نمايد با انواع وسائلى كه در اختيار دارد بازار اين افكار و عقايد را گرمتر مىكند .
در ضمن اين اشكال يك مطلب ديگر نيز ادعا شده و آن اينكه هيچ قاعدهء علمى ثابتى وجود ندارد ، تمام قواعد علمى فرضيههايى است كه جبرا كهنه و نو مىشود و هر فرضيهء جديدتر فرضيهء قديمتر را منسوخ مىنمايد .
همچنانكه ملاحظه مىكنيد هر يك از آن دو ادعا دربارهء مبدأ پيدايش اعتقاد به خدا سخن جداگانهاى است . ادعاى اول را كسانى ابراز مىنمايند كه مبدأ پيدايش