كنيم ، جزء مفروض ، امكان جزء بعد را داشته و فعليت آن را كه كمال همان جزء مفروض مىباشد مىپذيرد اگرچه جزء مفروض ما در عين حال داراى فعليتى نيز مىباشد كه حافظ و نگهبان همان امكان است ؛ و چنان كه در گذشته روشن ساختيم
شرح
ماهيت تكامل بحث كنند . هربرت اسپنسر گفته است :
« نخستين اصل قانون تكامل « تراكم » است يعنى اينكه تودهاى از مواد در يك جا جمع شوند و گرد آيند ؛ مثلًا سلولهاى اوليهء نطفه در رحم كه مرتب تكثير مىشوند و افزايش مىيابند مرحلهء « تراكم » را طى مىكنند . قانون دوم « تنوع » است يعنى اينكه اجزاء جمع شده هر دستهاى شكل و وظيفهء خاص پيدا كنند و نوعى اختلاف و ناهمجنسى ميان آنها پيدا شود ، همچنانكه نطفه در رحم پس از آنكه مدتى تكثير يافت و انبوهى از سلولها فراهم شد حالت تنوع و عضو عضو شدن آن پديد مىآيد و هر قسمتى عضوى را تشكيل مىدهد . قانون سوم « انتظام » است كه همهء اعضاء و اجزاء با همهء اختلاف و تنوع ، يك نظم بخصوصى را رعايت مىكنند و براى يك هدف واحد كار مىكنند . »
حقيقت اين است كه همهء اينها مظاهر و آثار رشد يك قوهء جوهرى است كه معرف حقيقت شئ مىباشد و به همين جهت تكامل را نبايد محدود به اين موارد نمود .
از نظر فلسفى هر حركتى تكامل است زيرا هر حركتى خروج از قوه به فعل است و خروج از قوه به فعل مساوى است با خروج از نقص به كمال . خروج از نقص به كمال آنجا كه پاى نيروى جوهرى حياتى در ميان است ، طبق خاصيت نيروى حياتى ، باز شدن و گسترده شدن و جمع مواد و تنوع و انتظام را در پى خود دارد ، لزومى ندارد كه هر جا تكامل باشد اين آثار نيز مشاهده شود .
اينجا اشكالى به اذهان مىرسد و آن اينكه اگر هر حركتى تكامل باشد لازم مىآيد كه تمام حركتها اشتدادى باشد و حال آنكه بعضى از حركات نظير حركات مكانى و وضعى ، اشتدادى نيستند . مثلًا هنگامى كه جسمى از نقطهاى به نقطهء ديگر انتقال مىيابد و يا هنگامى كه به دور خود مىگردد به هيچ نحو در مكان و يا وضع او افزايشى پيدا نشده است . پس صحيح نيست كه بگوييم حركت مساوى با تكامل است .