مىباشد زيرا عدم و وجود مورد بحث ما عدم و وجود تدريجى مىباشند و عدم و وجودى كه اجتماع آنها بديهىّ الامتناع است عدم و وجود مطلق مىباشند و اين سخن با كمى تأمل روشن مىشود 1 .
حركت و تكامل
« تكامل » پذيرفتن و به خود گرفتن كمال است و كمال همان فعليتى است كه جسم در محيط فعاليت خود به آن نائل مىشود و به عبارتى سادهتر كمال افزايش و زيادتى است كه يك موجودى در محيط هستى و وحدت خود به آن مىرسد 2 .
شرح
( 1 ) . در همين مقاله ما بعداً دربارهء اين مطلب بحث خواهيم كرد . قبلًا در مقالهء 1 و 2 نيز مختصر بحث شده است .
( 2 ) . بحث تكامل از مهمترين مباحث فلسفى است . اين بحث مخصوصاً در فلسفهء جديد مقام ارجمندى دارد . در قرن نوزدهم بعضى از فلاسفه مانند هربرت اسپنسر (spenser) انگليسى پايهء تحقيقات فلسفى خود را اصل تكامل قرار دادند . برگسون (Bergson) فرانسوى نيز براى اصل تكامل اهميت فراوانى قائل شده است . كشف تبدل و تكامل انواع در زيستشناسى و كشف تكامل اجتماع در جامعهشناسى سبب شد كه اصل تكامل مقام شامخى در فلسفه و علوم حيازت كند . در فلسفهء اسلامى كسانى كه قائل به « حركت جوهريّه » مىباشند براى اصل تكامل پايه و مرتبهء عالى قائل مىباشند .
اكنون بايد ببينيم حقيقت تكامل چيست و آيا تكامل يك قانون عمومى جهانى است يا پديدهاى است مخصوص بعضى از موجودات ؟
مقدمتاً بايد يادآورى كنيم كه مباحث گذشتهء ما در اين مقاله گرد دو مطلب دور مىزد : يكى قوه و فعل ، ديگر حركت . نقطهء شروع فكر ما از آنجا بود كه گفتيم بالحسّ و العيان و بدون هيچگونه ترديدى جهان ما ساكن و جامد و لا يتغيّر نيست ، اشياء به حالت اوليه باقى نمىمانند ، از حالى به حالى و از مرحلهاى به مرحلهاى تغيير مىيابند ؛ آنچه در جهان هست « شدن » است .
از اينجا به رابطهاى ميان گذشته و آينده پى برديم كه نام آن را « قوّه و فعل » گذاشتيم . سپس ثابت كرديم كه انتقال اشياء از حالت بالقوه به حالت بالفعل جز به صورت تدريجى ( در مقابل دفعى و آنى ) صورت پذير نيست . از اينجا به « اصل