مىكند و موضوع اين علوم « ماده » است و در نتيجه ماده را مساوى با وجود گرفته و در همهء اختلافات خارجى در صدد تجزيه و تحليل اجسام از جهت ماده است و ناچار نظر به وحدت نوعى ماده ، فعاليتهاى علمى وى در مورد همهء اختلافات مادهء يكنواخت را نشان مىدهد و از اين روى همهء اختلافات را بسته به اختلاف تركيبات ماده تشخيص داده و در همهء موارد يك نوع واحد ( مادهء يكنواخت ) يافته فرضيهء گذشته را وضع مىكند . پس معنى فرضيهء وى اين خواهد بود كه هر ماده كه به واسطهء تركيب خاصى به صورتى افتاد پس از انحلال تركيب ، باز باقى است .
شرح
شده بدون آنكه ملازمهء اعتباريت وجود با اصالت مهيت و ملازمهء اصالت وجود با اعتباريت مهيت مورد توجه واقع شده باشد ( همان طورى كه از بحثهاى شيخ اشراق استفاده مىشود ) ، بعداً در دورهء محقق داماد رسماً از « اصالت مهيت و اصالت وجود » بحث شده و به وسيلهء صدرالمتألهين « اصالت وجود » به صورت قطعى در آمده است .
صدرالمتألهين سخت اظهار تعجب مىكند از اينكه شيخ اشراق از يك طرف قائل به اصالت ماهيت و اعتباريت وجود مىشود و از طرف ديگر تحت عنوان « نور » اظهاراتى مىكند كه هيچ گونه با اصالت ماهيت سازگار نيست بلكه آنچه را او تحت عنوان « نور » براى حقيقت نور بيان مىكند همان است كه يك فيلسوف اصالت وجودى براى حقيقت وجود مىتواند بگويد .
ولى حقيقت اين است كه توجه به كيفيت تحول و تكامل مسائل وجود و اينكه مفهوم شيخ اشراق از انتزاعى بودن وجود با آنچه بعداً از اصالت ماهيت قصد كرده و مىكنند فرق مىكند و همچنين آنچه شيخ اشراق يا پيشينيان نسبت به « نور » اظهار داشتهاند با آنچه يك فيلسوف اصالت وجودى كه ماهيات را اعتبارات ذهن مىداند از « حقيقت وجود » قصد مىكند فرق مىكند ، اين تعجب خود به خود رفع مىشود .
به طور قطع مسألهء « اصالت وجود و اصالت مهيت » به اين صورتى كه امروز مورد مطالعهء حكماست در سابق مطرح نبوده . اگر ما از انتسابات سربستهاى كه متأخرين دادهاند صرف نظر كنيم و آنها را حمل به عدم توجه به تاريخ تحول علوم بكنيم و شخصاً به متون كتب فلاسفه مراجعه كنيم و دوره به دوره مسائل مورد نظر را مقايسه كنيم حقيقت بالا روشن مىشود .
متأخرين حكما سربسته « اصالت وجود » را به مشّائين نسبت مىدهند . اگر مشّائين از قديم چنين عقيدهاى داشتهاند مىبايست ابن سينا كه « رئيس المشّائين »