2 . چنان كه دانسته شد هر چيزى كه داراى واقعيت هستى است از واقعيت هستى نمىتواند كنار بيفتد و از اين روى اختلافات واقعى كه در خارج است به خود واقعيت بر مىگردد و از سوى ديگر ما واقعيت را براى همهء اشياء واقعيتدار به يك معنى اثبات مىنماييم پس واقعيت هستى در عين اينكه گوناگون و مختلف مىباشد يكى است 1 ( حقيقت تشكيكى به اصطلاح منطق ) .
شرح
حكما نيز دچار آن شدهاند . در متن مقالهء 5 كيفيت پيدايش مفهوم « وجود » كه ابده بديهيات است بيان شد و معلوم شد كه پيدايش اين مفهوم براى ذهن از بسى مفاهيم ديگر متأخرتر است .
ب . اين بحث چنان كه ديديم جنبهء منطقى دارد زيرا بحث در امكان تعريف و عدم امكان تعريف و از استغنا از تعريف و عدم استغنا از تعريف وجود است .
البته مقصود اين نيست كه بحث از اين مسأله وظيفهء منطق معمولى است . اساساً بحثهاى مربوط به « تعريفات » در هر علمى مربوط به خود آن علم نيست و در عين اينكه جنبهء منطقى دارد وظيفهء منطق به اصطلاح معمولى نيز نيست و چون اين بحث از جنبهاى از جنبههاى منطقى وجود است قهراً جنبهء ذهنى دارد . پس اين مسأله از مسائل وجود نيز جنبهء ذهنى دارد .
ج . بحث فوق مربوط به علم حصولى است كه در همهء موارد ديگر نيز هر جا سخن از تعريف يا استغنا از تعريف به ميان مىآيد همين قسم از علم مقصود است ( نه علم حضورى ) و البته علم حصولى - چنان كه در مقالهء 5 معلوم شد - مربوط به عالم تصورات و مفاهيم است و اما معلوم شدن وجود به علم حضورى كه مربوط به كنه حقيقت وجود است مطلب ديگرى است .
( 1 ) . اين نظريه را كه « واقعيت هستى در عين اينكه گوناگون است يكى است » مىتوان به نام نظريهء « وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت » ناميد و چنان كه واضح است مربوط به بيان وحدت و كثرت واقعيت است .
توجيه وحدت و كثرت واقعيت از مسائل درجه اول فلسفه است و سابقهء ممتد و طولانى در تاريخ فلسفه دارد .
از نظر ما پس از اصالت وجود ، اين مسأله مهمترين مسائل فلسفه است و در غالب مسائل فلسفه و از آن جمله مسائل « حركت » نتيجههاى پر ارجى دارد كه در