نتيجه گرفت كه واقعيت بالذات معلوم است و هرگز مجهول نمىشود يعنى فرض واقعيت مجهوله عيناً فرض واقعيت بىواقعيت است .
شرح
به قسمت دوم اضافه مىكنيم كه مفهوم وجود ، مفهومى است بسيط و هر مفهوم بسيطى معلوم بالذات و مستغنى از تعريف است . اما بسيط بودنش امرى واضح و روشن است و مىتوان برهان نيز بر بسيط بودنش از راه اعم بودنش اقامه كرد زيرا « وجود » از مفاهيم عامه است و به وجهى شامل مفهوم عدم نيز هست و مفهومى اعم از مفهوم وجود قابل فرض نيست و به همين دليل مركب نيست زيرا همان طورى كه در منطق مبرهن است هر مفهوم مركبى خواه ناخواه بايد مركب شود از دو جزء كه يكى اعم از خود آن مفهوم و يكى مساوى بوده باشد ، و فرض اين است كه اعم از مفهوم وجود امكان ندارد . و اما اينكه هر مفهوم بسيط بديهى است ، به جهت آنكه مفهوم غير بديهى آن مفهومى است كه عارض ذهن شده باشد و لكن اجمال و ابهام داشته باشد و بايست به وسيلهء تجزيه و تحليل ذهن اجزاء تشكيل دهندهء وى را روشن كرد و به اين وسيله ابهام و اجمال آن را رفع كرد و آن را به صورت معلوم بالتفصيل در آورد و اين در مفاهيم مركّبه كه اجزاء تشكيل دهندهاى دارد و آن اجزاء بر ذهن مجهول است معنى دارد اما مفهوم بسيط هر چه هست همان است كه عارض ذهن شده و هيچ گونه ابهام و اجمالى در آن متصور نيست و بالذات از غير خود متميز است . در مقدمهء مقالهء 8 مفصلتر در اين باره بحث خواهد شد . عليهذا مفاهيم بسيط يا اصلا عارض ذهن نمىشوند و ذهن نسبت به آنها به كلى بىخبر است و يا آنكه عارض ذهن مىشوند در حالى كه هيچ گونه ابهام و اجمالى در كار نيست و از غير خود متميزند و معناى « بداهت » نيز غير اين نيست . اين برهان در ساير مفاهيم عامه كه مورد استفادهء فلسفه واقع مىشود نيز جارى مىشود . در اينجا توضيح چند نكته لازم است .
الف . معنى بديهى و معلوم بالذات بودن همين است كه گفتيم ، يعنى عدم ابهام و اجمال و متميز بودن به خودى خود از غير بدون احتياج به تفسير و شرح ؛ و گاهى به جاى كلمهء « بديهى » كلمهء « فطرى » استعمال مىشود و همين معنى مقصود است و البته مانند بسيارى از اشخاص نبايد اشتباه كرد و پنداشت كه مفاهيم بديهى مفاهيمى است كه ذاتى نفس است و نفس از ابتداى تكوّن خود آن مفاهيم را همراه دارد . ما در مقالهء 5 ثابت كرديم كه معلوم فطرى به اين معنى غلط و اشتباهى است كه احيانا بعضى از