مىباشد و اين سخن در مورد واقعيت هستى صادق نيست زيرا چيزى كه از هستى كنار بيفتد پوچ و باطل خواهد بود و اگر كنار نيفتد اثر و خاصه نخواهد بود ، پس واقعيت هستى خاصهء خارج ندارد و اگر چنانچه به برخى از خصوصيات واقعيت « اوصاف و خواص » اطلاق كنيم يك نوعى عنايت مجازى به كار بردهايم . پس ، از اين روى بايد گفت ما به هيچ وسيلهاى واقعيت هستى را نمىتوانيم بشناسيم .
و از همين جا روشن است كه واقعيت هستى بايد يا بالذات و خود به خود معلوم و يا شناختن وى 1 محال بوده باشد و چون ما به واقعيت پى بردهايم بايد اين گونه
شرح
توضيح دهيم كه لزومى ندارد ما اين ترتيب را رعايت كنيم و ممكن است راه را نزديكتر كرده پس از قبول اصل كلى « واقعيتى هست » كه سرحد سفسطه و فلسفه است وارد اين مبحث بشويم و آن را اولين مسألهء فلسفى خود قرار دهيم و به اين ترتيب مطلب را ادا كنيم كه روى آن اصل كلى ، پس امر واقعيتدارى هست و موجودى داريم و آن موجود واقعى يا خود وجود است يا چيزى كه داراى وجود است يعنى يا اين است كه آن واقع ماوراء ذهن طورى نيست كه براى ذهن صالح باشد كه حكم كند فلان ماهيت از كتم عدم خارج شده يا فلان ماهيت ديگر ، و يا اين است كه واقع ماوراء ذهن طورى است كه قابل حكم ذهن به اينكه فلان شئ از كتم عدم خارج شده هست .
به فرض اول اساساً ماهيت به هيچ وجه پايش در كار نيست و به فرض دوم ، ماهيت معروض وجود و متعلق به وجود است و روى اين فرض برهان فوق را به طريقى كه گفته شد اجرا مىكنيم و اگر اين راه را پيش بگيريم زودتر به مقصد مىرسيم و كمتر احتياج به رفع شبهات داريم . از اينجا واضح مىشود كه كسانى ( مانند حكيم سبزوارى ) كه قاعدهء زوج تركيبى بودن ممكن را كه مشعر به تقسيم موجود به واجب و ممكن و بساطت واجب و تركيب ممكن است مقدمهء اين مسأله قرار دادهاند راه دورى پيش گرفته و از نظم و ترتيب منطقى خارج شدهاند زيرا انقسام موجود به واجب و ممكن بسى متأخرتر از مسألهء اصالت وجود است .
( 1 ) . در اينجا بحث اين است كه آيا وجود را مىتوان تعريف كرد يا نه ؟ و بر فرض دوم آيا عدم امكان تعريف از آن جهت است كه وجود ، بديهى و معلوم بالذات و مستغنى از تعريف است و يا از آن جهت است كه تعلق علم به وى محال و ممتنع است ؟ پاسخ قسمت اول مشروحا در متن داده شده و چندان احتياجى به توضيح ندارد و بعلاوه در آيندهء نزديك در همين مقاله مطالبى خواهد آمد كه مطلب را بيشتر توضيح دهد ، و راجع