و اما خواص ، براى اينكه خاصيت و اثر ، يك پديدهاى است كه طفيلى پديدهء ديگر بوده ، در هستى خود تكيه به وى مىدهد چنان كه « جاذبه » اثر جسم و « تيزى » اثر زاويه مىباشد . پس اثر و خاصه پيوسته از موضوع خود كنار و به آن نيازمند و پيوسته
شرح
وجود است غالبا در كتب خود به آن برهان استناد مىكند و آن اين است كه حالا كه امر داير است بين اينكه يا وجود امر واقعى است و ماهيت از قوهء انتزاع ذهن پيدا شده يا ماهيت امر واقعى است و وجود از قوهء انتزاع ذهن پيدا شده ما نسبت هر يك از وجود و ماهيت را با واقعى بودن و خارجى بودن مىسنجيم ، مىبينيم كه ماهيت ( مثلًا انسان يا خط و غيره ) در ذات خود به طورى است كه هم صلاحيت موجود بودن و هم صلاحيت موجود نبودن را دارد و نظر نسبتش با واقعيت و لاواقعيت يعنى با وجود و عدم علىالسويه است . ماهيت به واسطهء توأم شدن با وجود و واقعيت است كه ذهن او را صالح براى حكم به واقعيتدار شدن مىداند و اما وجود و واقعيت عين واقعى بودن و موجود بودن و خارجى بودن است و فرض واقعيت غير واقعى و وجود غير موجود فرض امر محال است ، پس وجود است كه عين واقعى بودن و عينيت است و تشكيل دهندهء خارج و عالم عين است اما مهيت يك قالب ذهنى است براى وجود كه ذهن روى خاصيت مخصوص خود در اثر ارتباط با واقعيت خارجى ، آن قالب را تهيه مىكند و او را به واقعيت خارجى منتسب مىكند و اين است معناى جملهء متن : « هر چيزى يعنى هر واحد واقعيتدار خارجى در سايهء واقعيت ، واقعيتدار مىشود و اگر فرض كنيم كه واقعيت هستى از وى مرتفع شده ، نيست و نابود گرديده و يك پندارى پوچ بيش نخواهد بود » .
اصالت وجود در فلسفه نتايج زيادى دارد و كمتر مسألهاى است كه سرنوشتش با اصالت وجود بستگى نداشته باشد و مخصوصاً در باب « حركت » نتايج زيادى از اين مسأله گرفته مىشود و ما در اينجا از شمارش نتايج اين مسأله معذوريم و هر يك را به جاى خود موكول مىكنيم . در خاتمه نكتهء ذيل را يادآورى مىكنيم .
چنان كه خوانندهء محترم ملاحظه كرد ما بحث اصالت وجود را بعد از قبول اصل كلى « واقعيتى هست » و پس از اذعان و تصديق به واقعيت داشتن امورى چند و پس از توجه به « زيادت وجود بر ماهيت » و پس از قبول اشتراك معنوى وجود به ميان آورديم و از لحاظ ترتيب فنى ، اين مسأله را متأخرتر از چند مسأله قرار داديم ، ولى لازم است