كه با استوار بودن او خط سير پاى متحرك پرگار گرفتار بيهوده روى و گمراهى نمىشود نه اينكه نقاطى را كه پاى متحرك دنبال هم مىچيند پاى ثابت چيده باشد .
اشكال 2
اگر چنانچه علم به نظريات از علم به بديهيات توليد شده و بديهيات از قانون توالد مستثنى مىباشند ديگر توقف بديهى به بديهى ديگر مفهوم ندارد با اينكه مىگوييد همهء قضايا اعم از نظرى و بديهى به قضيهء امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين متوقف مىباشد 1 .
شرح
( 1 ) . سابقا گفتيم كه احكام ذهنى بر دو قسم است : بديهى و نظرى . بديهى ايضاً بر دو قسم است : بديهى اولى و بديهى ثانوى . منطقيين و فلاسفه پارهاى از قضايا را به عنوان « بديهى اولى » نام مىبرند از قبيل حكم به « امتناع تناقض » و حكم به اينكه « مقادير مساوى با يك مقدار ، مساوى يكديگرند » و حكم به « امتناع اشغال جسم واحد در آن واحد دو مكان را » و حكم به « امتناع اشغال دو جسم در آن واحد يك مكان را » .
از ميان همهء اين بديهيات اوليه ، اصل امتناع اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين - كه براى رعايت اختصار ، از آن اصل به « اصل امتناع تناقض » تعبير مىكنيم - « اولالاوائل » و « امّ القضايا » خوانده مىشود . در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه معناى اولالاوائل بودن آن چيست ؟ اگر ساير بديهيات ، بديهى اولىاند و ذهن به صرف عرضه شدن موضوع و محمول حكم مىكند و هيچ گونه نيازمندى به هيچ چيز ديگر ندارد پس همه علىالسويهاند و « اولالاوائل » يعنى چه ؟ و اگر حكم ذهن در مورد آنها متوقف است بر حكم به امتناع تناقض ، پس آن احكام واقعاً بديهى نيستند و نظرى هستند .
در مقام پاسخ به اين اشكال چند نظريه است :
الف . اينكه ساير قضايا واقعا بديهى نيستند بلكه نظرى هستند و معناى اولالاوائل بودن و امالقضايا بودن اصل امتناع تناقض اين است كه جميع قضايا از آن استنتاج مىشود .
اين نظريه قابل قبول نيست زيرا اولًا خلاف آن چيزى است كه هر كس در وجدان خود مىيابد و ثانياً اگر جميع بديهيات ديگر نظرى باشند نيازمند به استدلال