كهنه نشان مىداد ؛ و در اين صورت فرضيهء كهنه كه منتج يك نظريهء مثبتى بود از ميان نرفته بلكه با يك اندام نيرومندترى پيش آمده و نتيجهء خود را روشنتر و استوارتر مىدهد .
شرح
بيان ما دور باطل وجود دارد ( چون مبناى استقراء ، اصل عليت و اين اصل نتيجهء استقراء شمرده شده است ) زيرا مقصود از استقرائى كه مبناى اين اصل است استقراء عاميانه و سطحى مىباشد در صورتى كه مقصود از استقراء دوم استقراء علمى است . چنان كه مىدانيم انسان عامى و كودك و حتى حيوان هم انتظار دارند كه اگر امرى يك بار موجب امرى ديگر شد هميشه چنين بشود . . . »
پاسخى كه فليسين شاله از اشكال « دور » مىدهد پاسخى است بىمعنا و دور از مبانى عقلى و علمى ، زيرا اولًا اين سؤال پيش مىآيد كه استقراء سطحى چگونه منجر به حكم كلى مىشود و آيا ذهن در استقراء سطحى - و حتى ذهن كودك و حيوان كه از جزئى به كلى مىگرايد - گزاف و بدون ملاك است يا ملاكى در كار هست ؟ اگر گزاف است پس اصل عليت هم گزاف است و هيچ ارزش منطقى ندارد و تمام قوانين تجربى هم كه بر روى يك همچو اصل بىارزشى بنا شده است بىارزش است و اگر ملاك دارد پس مىتوان گفت كه كودك و حتى حيوان هم اصل كلى عليت را بالفطره درك مىكنند .
حقيقت اين است كه آنچه كودك و حيوان انتظار دارد از وقوع حادثهاى بعد از حادثهء ديگرى كه يك بار موجب آن شده است با آنچه انسان از اصل عليت درك مىكند به كلى متفاوت است . آنچه انسان با نيروى عاقله درك مىكند يكى امتناع صدفه و يكى ضرورت ترتب معلول بر علت و امتناع تخلف آن است و همانا اصل « ضرورت » و « جبر علّى و معلولى » است كه به علوم انتظام و استحكام و قانونيّت داده و آنها را به صورت نواميس قطعى در آورده است و اما آنچه كودك و حيوان انتظار آن را دارند صرفاً وقوع حادثهاى است به دنبال حادثهاى ، كه يك بار ديگر مشابه آن را ديده است ، و اين انتظار يك نوع سبق ذهنى است كه ارزش منطقى ندارد و براى اذهان بسيطه از قبيل ذهن انسان عامى و كودك و حيوان دست مىدهد و از قوهء « تداعى معانى » سرچشمه مىگيرد و به اصطلاح از نوع انتقال از جزئى به جزئى ديگر است و ذهن هر اندازه كه بسيطتر و نيروى عاقله ضعيفتر باشد سبق ذهن در اين مورد كه به