مىشود با اينكه نتايج مثبت وى زنده هستند و زنده خواهند بود . پس ، از ميان رفتن علت تصديق مستلزم بطلان نتيجهء وى نمىباشد .
شرح
پاسخ اين نظريه اين است كه آيا فرض اين اصول كلى در نتيجه دادن مسائل علمى مؤثر هست يا نيست ؟ اگر مؤثر نيست پس ذهن چه فرض بكند و چه نكند علىالسويه است و اگر فرض اين اصول كلى در حصول نتايج مؤثر است آيا نتيجه شدن آن مسائل جزئى از آن فرضهاى كلى ، قطعى و يقينى ذهن است يا آنكه آن هم احتياج به فرض دارد ؟ اگر قطعى و يقينى است پس معلوم مىشود اين يك بديهى اولى ( ضرورت انتاج قياس ) را داريم و اين بديهى براى ذهن ما قطعى و يقينى است و ذهن ما هيچ گونه شك و ترديدى دربارهء آن روا نمىدارد ، و اگر نتيجه شدن مسائل علوم از اين اصول كلى نيز محتاج به فرض است پس ذهن به هدف خود كه انتظام و استحكام مسائل علوم است نرسيده و در اين صورت نيز فرض كردن اين اصول و فرض نكردن آنها براى ذهن على السويه است و مسائل علوم در حد فرض باقى مىماند و از اول ذهن بدون دست دراز كردن به اين اصول مىتوانست هر چه بخواهد فرض كند .
حقيقت اين است كه انكار « احكام بديهيهء اوليه » مستلزم شك در همه چيز است حتى شك در خود شك ، و حد فاصل فلسفه و منطق با سوفسطائىگرى همين است .
در اينجا بىمناسبت نيست كه گفتار فليسين شاله را - كه پيرو منطق و فلسفهء تجربى است و مخصوصاً تحت تأثير شديد مسلك وضعى و ظاهرى اگوست كنت است - راجع به اين مطلب نقل و انتقاد كنيم . وى در متدولوژى فصل « روش علوم فيزيكى و شيميايى » مىگويد :
« استقراء عبارت است از استدلالى كه در آن ذهن با اتكاء به تجربه از معرفت به حال جزئيات به قانون دست مىيابد ؛ يعنى وقتى فرضيهاى در نتيجهء توافق آن با تمام امور مشاهده و آزمايش شده محقق گشت ، بدون اينكه دخالت و فعاليت عقلانى ديگرى لازم باشد ، آن فرضيه مبدل به « قانون » مىشود . مطلب مهم فلسفى كه دربارهء استقراء پديد مىآيد اين است كه چنين استدلالى با قوانين عقل سازگار هست يا نه ؟ اگر هست به چه دليل است و اساس قانونى بودن آن چيست ؟ البته براى قياس ( يا استنتاج ) چنين اشكال و مطلبى پيش نمىآيد براى اينكه ذهن هميشه حق دارد از اصولى كه قبلًا وضع و قبول كرده است نتايجى كه منطقا ضرورى