استشعار نموده و فرضيهء تازه و وسيعتر و سازگارتر به جاى فرضيهء كهنه نشانيده و باز به كنجكاوى خود ادامه مىدهد و در اين حال فرضيهء كهنه از جهان دانش سپرى
شرح
زاويهءC» . چنان كه ملاحظه مىشود خلاقيت ذهن مديون همين قياس به اصطلاح صورى است كه ذهن را از « كلى » به « كمتر كلى » عبور داده ، چيزى كه هست چون اين قياس دوم در همهء موارد به يك نحو به كار برده مىشود و همواره انسان نسبت به آن حضور ذهن دارد در فرمول رياضى دخالت داده نمىشود .
بعضى از فلاسفه و روانشناسان جديد ، غير تجربى بودن يك سلسله اصول كلى عقلانى را پذيرفتهاند يعنى قبول كردهاند كه پيدايش اين احكام كلى عقلانى مولود مشاهده و آزمايش و استقراء نيست ، لكن ادعا كردهاند كه پيدايش اين اصول معلول عوامل حياتى يا عوامل اجتماعى است يعنى احتياجات زندگى فردى يا زندگى اجتماعى ذهن را وادار كرده است كه اين اصول را بسازد مثلًا حكم كند به اينكه « تناقض محال است » و « ثبوت شئ براى خود ضرورى است » و « صدفه محال است » . . . و با تغيير احتياجات زندگى ممكن است اين اصول در فكر بشر جاى خود را به يك سلسله اصول ديگر بدهد و عليهذا اصول اوليهء فوق هر چند معلول تجربه نيست ولى ارزش منطقى مطلقى هم كه منطق تعقلى براى آنها قائل است و آنها را صحيح مطلق و كلى و ازلى و ابدى و تخلف ناپذير مىداند درست نيست .
اين نظريه از نظريهء تجربى ضعيفتر است . در اين نظريه بين افكار حقيقى و افكار اعتبارى فرق گذاشته نشده . ما در مقالهء 6 كه در اعتباريات و افكار عملى گفتگو مىكنيم در اطراف اين نظريه مشروحاً بحث خواهيم كرد .
گروه ديگر نغمهء ديگرى ساز كردهاند . اين گروه نيز قبول كردهاند كه اصول فوق غير تجربى است و هم قبول كردهاند كه ذهن از حكم كلى به حكم جزئى سير مىكند لكن ادعا كردهاند كه اصول فوق براى ذهن ارزش يقينى ندارد و صرفاً فرضهايى است كه ذهن آنها را ساخته و خود ذهن دربارهء آنها شك و ترديد روا مىدارد ، چيزى كه هست ذهن مجبور است كه اين فرضيههاى بلادليل را مسلّم فرض كند زيرا اگر اين فرضهاى بلادليل را نپذيرد و فرض نكند كه مثلًا « تناقض ممتنع است » و « صدفه محال است » . . . علم خراب مىشود و علم بشر انتظام و استحكام و استقرار پيدا نمىكند .