نمىتوان مقايسه كرد زيرا سلسلهء علل حوادث مادى را مىتوان غير متناهى فرض كرد كه هر حلقه از اين سلسله با رسيدن نوبت حلقهء پسين از ميان رفته و جاى خود را
شرح
« انسان حيوان است و هر حيوانى جسم است پس انسان جسم است » . جسم بودن حيوان وقتى بر ما محقق مىشود كه يك يك افراد حيوان و از جمله انسان را استقراء كرده باشيم و جسم بودن آنها را يافته باشيم و اگر نه از كجا مىتوانيم بفهميم كه حيوان جسم است . حالا اگر ما استقراء كامل كردهايم و اين قياس را مىسازيم تكرار امر معلوم است ، مثل اين است كه گفته باشيم انسان جسم است پس انسان جسم است ، و اگر استقراء كامل نكردهايم و بگوييم هر حيوانى جسم است مصادره بر مطلوب است ، مثل اين است كه ادعا كنيم انسان جسم است و اگر از ما بپرسند به چه دليل انسان جسم است بگوييم به دليل اينكه انسان جسم است .
نظريهء تجربى شامل دو قسمت اصلى زير است :
الف . ما بديهى اولى نداريم . تمام قضايايى كه تعقليون مىپندارند بديهى اولىاند يك سلسله قضاياى تجربى هستند كه در طول زندگى پيدا مىشوند .
ب . اساس فعاليت ذهن سير از احكام جزئى به احكام كليه است .
پاسخ قسمت اول نظريهء تجربى اين است كه فرضاً در مورد بعضى از قضاياى بديهى اولى مناقشهء تجربيون را بپذيريم و قبول كنيم كه از راه تجربه به دست آمده از قبيل حكم به اينكه « كل از جزء خودش بزرگتر است » و « مقادير مساوى با يك مقدار ، با يكديگر مساويند » ولى پارهاى از قضايا كه ذهن ما نسبت به آنها اذعان دارد قابل تجربه و مشاهده نيست از قبيل حكم به امتناع تناقض و حكم به امتناع صدفه ( يعنى حدوث شئ بدون علت ) و حكم به امتناع دور يا تقدم شئ بر نفس ، غايت امر اين است كه انسان در مشاهدات و تجربيات خود به جمع متناقضين يا ارتفاع متناقضين يا صدفه يا تقدم شئ بر نفس برخورد نكرده است ، صرف برخورد نكردن با چيزى دليل بر عدم يا امتناع آن نمىشود . ثانياً اگر ما قبول كنيم كه تمام احكام عقلى بلااستثناء مولود تجربيات زندگى است ناچار بايد قبول كنيم كه يگانه مقياس منطقى صحت و سقم قضايا همانا تجربه است . و اگر قبول كنيم كه يگانه حكمى صحيح است كه عامل تجربه صحت آن را تضمين كرده باشد آيا خود اين حكم ما به اينكه فقط آنچه با تجربه به دست آمده صحيح و منطقى است صحيح است يا غلط ؟ اگر غلط است پس