بقاى وى در بقاى نتيجه ضرور مىباشد كه اگر چنانچه نتيجه دهنده از ميان برود از ميان رفتن نتيجه ضرورى است .
شرح
مانند مثالهاى فوق ؛ ولى « بديهى ثانوى » آن است كه تنها عرضه شدن تصور موضوع و محمول براى حكم كردن ذهن كافى نيست و هر چند احتياجى به جستجوى حد اوسط و تشكيل قياس نيست ولى مداخلهء احساس يا تجربه براى ادراك رابطهء موضوع و محمول لازم است ، مانند جميع مسائل تجربى .
اما همان طورى كه محققين منطق تعقلى تصريح كردهاند در حقيقت « بديهيات ثانويه » بديهى نيستند و نظرى هستند زيرا به عقيدهء تعقليون تمام قضاياى تجربى - به بيانى كه بعداً گفته خواهد شد - يك نوع اتكائى به بديهيات اوليه دارند ، پس بديهى حقيقى منحصر است به بديهى اولى و ما بعد از اين هر وقت بديهى يا اصول و مبادى عقلى بگوييم منظور همان « بديهيات اوليه » است .
منطق تعقلى مدعى است كه ممكن است ذهن اين بديهيات را پايه و مبنا قرار دهد و از روى آنها قضاياى مجهولهء نظرى را كسب كند و به اصطلاح به استنتاج (deduction) و استدلال عقلى بپردازد . در استدلال عقلى معمولًا ذهن از احكام كلىتر به احكام جزئىتر نائل مىشود .
منطق تعقلى مدعى است كه نه تنها چنين احكام بديهى اولى داريم و از روى آنها استنتاج و استدلال مىكنيم و از كلى به جزئى پى مىبريم بلكه در قضاياى تجربى خود نيز كه با نظر سطحى ، شخص مىپندارد مشاهده و استقراء و آزمايش يگانه عامل به وجود آوردن آن قضاياست همين اصول و مبادى عقلى مداخله دارند و اگر مداخلهء آنها نباشد هيچ علم تجربى صورت قانون كلى پيدا نمىكند .
نظريهء منطق تعقلى شامل سه قسمت اساسى زير است :
الف . پارهاى از احكام ذهنى بديهى اولىاند يعنى صرف عرضه شدن تصور موضوع و تصور محمول براى حكم ذهن در مورد آنها كافى است و ذهن آن احكام خود را مديون هيچ تجربه و مقدمه و واسطهاى نيست ( بديهيات اوليهء تصديقيه ) .
ب . ممكن است ذهن همان احكام بديهى اولى را پايه و مبنا قرار دهد و با روش استنتاج و قياس عقلى نتايج تازه به دست آورد و باز آن نتايج به دست آمده را پايه و مبنا براى نتايج جديد قرار دهد و به همين ترتيب . . .