است واحد و خالص كه هيچ گونه جزء و خليط و حد جسمانى ندارد .
و هنگامى كه كارهايى را كه در دايرهء وجود خودمان اتفاق افتاده و با اراده و ادراك انجام مىگيرد مانند « ديدنم » و « شنيدنم » و « فهميدنم » ، بالأخره همهء كارهايى
شرح
اجتماع حقيقى در مكان پيدا كنند يعنى واقعاً هر دوى آنها مكان واحد را اشغال كنند .
حداكثر اجتماع مكانى دو چيز اين است كه بين دو نهايت آنها فاصلهاى وجود نداشته باشد ، بلكه يك شئ مكانى نيز چون قهراً مشتمل بر تجسم و بعد و امتداد است هر جزء مفروضى از آن ، جزئى از مكان را اشغال مىكند غير از آن جزء مكانى كه جزء مفروض ديگر آن شئ آن را اشغال كرده است و در هر جزء باز اجزائى فرض مىشود كه همه از يكديگر دور و در عين وحدت اتصاليه ، از يكديگر غايبند ؛ يعنى يك شئ مكانى نيز اجزاء و ابعاض مفروضهاش اجتماع حقيقى ندارند و از يكديگر محتجب و پنهانند و لهذا « مكانى بودن » مناط احتجاب و غيبت است نه مناط انكشاف و حضور ؛ و اينكه ما جهان و اجزاء جهان را با اينكه هم از لحاظ ابعاد مكانى و هم از لحاظ بعد زمانى از يكديگر محتجب و پنهانند همه را در جاى خود و در مرتبهء خود با هم مىتوانيم درك كنيم از آن جهت است كه نفس و ادراكات نفسانى ما داراى ابعاد مكانى و زمانى نيستند و اگر فرضاً نفس نيز يك موجود مكانى و قهراً داراى اجزاء و ابعاد مىبود نه مىتوانست از خود آگاه باشد و نه از اشياء ديگر .
ب . علت علم حضورى هر كس به خودش وحدت عالم و معلوم است و اما علت علم حضورى هر كس به حالات نفسانى خودش تأثير عناصر روحى در يكديگر است .
توضيح آنكه عناصر روحى هر چند مكانى نيستند ولى ترديدى نيست كه در يكديگر تأثير و نفوذ دارند .
در فلسفه و روانشناسى تأثير عناصر نفسانى از قبيل عواطف و هيجانات و اشتياق و تصميم و احكام و افكار در يكديگر محقّق و مسلّم شناخته شده است . علت علم حضورى به اين حالات نفسانى همان تأثير و نفوذ عناصر روحى در يكديگر است .
يكى از اين عناصر روحى تصور « خود » يا « من » است . در اثر تأثير و پيوستگى اين عنصر با عنصر ديدن و شنيدن و چشيدن و لذت و رنج و غيره ، علم حضورى نسبت به اين عناصر حاصل مىشود . اين نظريه منسوب به بعضى از روانشناسان جديد است .
پاسخ اين نظريه اين است كه اولًا در اين نظريه نيز بين واقعيت « من » و تصور