دوم . از اين راه كه يك موجود جزء را با جميع علل و شرايط وجود وى كه در تحققش لازم مىباشد ، يعنى همهء اجزاء حاضر و گذشتهء عالم را قيد وجودش فرض نموده و به واجب الوجود منسوب سازيم .
يعنى به حسب حقيقت ، همهء اجزاء جهان را به حسب فرض چيده و انگشت به روى يكى از آنها گذاشته و واجب الوجود را براى آن ، علت فرض كنيم .
شرح
كه « مفتاح غيب » به شمار مىروند و همانها مناط كشف اشياء مىباشند ، و هم اشاره مىكند به حقيقتى كه آن را « كتاب مبين » بايد خواند .
در قرآن از حقيقتى ياد شده است كه آن را « امّ الكتاب » مىخواند و از حقيقتى كه آن را « قلم » و حقيقتى كه آن را « لوح محفوظ » مىخواند . همهء اينها اشاره به حقايقى است غيبى و مجرد از ماده .
و اما « قدر » به معنى اندازه است . قدر الهى عبارت است از نسبتى كه حدود اشياء به ذات بارى تعالى دارند .
همان اختلاف نظرى كه دربارهء عموميت قضاى الهى هست دربارهء قدر الهى نيز هست . از نظر كسانى كه معتقدند به عموميت قدر الهى ، حدود و اندازهء همهء اشياء منتسب است به علم و مشيت و ارادهء الهى ، همچنانكه وجود و وجوب و ضرورت آنها به علم و مشيت الهى منتسب است .
بديهى است كه علم و يا ارادهء الهى ( خواه علم در مرتبهء ذات و يا علم در مرتبهء فعل آنچنانكه حكما معتقدند ) از آن جهت « قضاى الهى » ناميده مىشود كه مؤثر در وجود و ايجاد اشياء است و حكم به وجود اشياء است و اشياء به موجب آن ضرورت و حتميت پيدا مىكنند ، و همچنين علم الهى ( و يا مرتبهاى از علم الهى ) از آن جهت « قدر » ناميده مىشود كه حدود اشياء و اندازهء آنها بدان منتسب است .
عليهذا « قضاى علمى » عبارت است از علمى الهى كه منشأ حتميت و ضرورت اشياء است ، و « قدر علمى » عبارت است از علمى كه منشأ حدود و اندازهء اشياء است .
قضا و قدر احياناً در مورد اعيان موجودات نيز اطلاق مىشود و « قضا و قدر عينى » ناميده مىشود و در اين صورت « قضاى الهى » عبارت است از نفس ضرورت و حتميت اشياء از آن جهت كه منتسب است به واجب الوجود ، و « قدر الهى » عبارت است از نفس تعين وجود و اندازهء وجود اشياء از آن جهت كه منتسب است به واجب الوجود .