مثلًا در هر يك از موجودات جهان فعاليتى به حسب حال خودش تا حدى كه شرايط زمانى و مكانى آزادش گذاشته باشد مشهود است و البته فعاليت نامبرده از
شرح
كنيم مگر به آنچه خود خداوند خودش را توصيف كرده است . در كافى مبحث « توحيد » بابى دارد تحت عنوان « باب النهى عن الصفة به غير ما وصف به نفسه جلّ و تعالى » . و از همين رو علماى اسلامى ادعا كردهاند كه « اسماء اللّه توقيفى است » يعنى ما فقط آن اسماء را مىتوانيم اسم خدا بدانيم و بر خداوند اطلاق كنيم كه از طرف شارع رسيده است ، و اما غير آن اسماء هر چند از نظر عقل ما صحيح به نظر برسد جايز نيست بر خداوند اطلاق شود .
از آنچه گفته شد معلوم شد كه مجموعا سه اشكال در ميان است :
يكى اينكه « تنزيه » ايجاب مىكند كه خداوند هيچ صفت مشترك با مخلوقات نداشته باشد ، و چون هر صفتى كه ما بر خداوند اطلاق كنيم از نوع صفات مشترك است پس هر توصيف ما « تشبيه » است ، پس بايد از توصيف خوددارى كنيم و حتى اگر از ناحيهء شرع هم توصيف رسيده است ما بايد آنها را از معانىشان تجريد كنيم و يا تأويل به صفات سلبيّه نماييم .
اشكال دوم اين است كه اشتراك صفت ميان خالق و مخلوق فى حدّ ذاته مانعى ندارد ، عمده اين است كه عقل ما قادر نيست صفات حق تعالى را كشف كند . پس ما بايد در توصيف خداوند صد در صد مقلّد شرع باشيم : اگر از ناحيهء شرع وصف خاصى رسيده است هر چند مشترك باشد ميان مخلوق و خالق ، ما خداوند را به آن صفت توصيف مىكنيم ، و اگر از طرف شرع نرسيده است بايد خوددارى كنيم و به عقل خود اعتماد نكنيم .
اشكال سوم حرمت شرعى خوض در اين مسائل است . برخى از اهل حديث از روايات و اخبارى كه در اين زمينه وارد شده است اينچنين استنباط كردهاند .
اكنون ما هر سه اشكال را مورد بررسى قرار مىدهيم .
اما اشكال اول : اين مطلب عقلا و شرعا صحيح است كه خداوند را مانندى نيست( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ )« ( * ) » ، او را به هيچ چيز و هيچ چيز را به او نمىتوان تشبيه كرد ، خاك را با عالم پاك نسبتى نيست ؛ و هم اين مطلب ديگر صحيح است كه بشر قادر
هامش
( * ) شورى / 11 .