و مثلًا در بسيارى از موجودات صفت كمالى به نام « علم » داريم چنان كه در انسان و ساير جانوران زنده پيداست ؛ و همچنانكه در « قدرت » گفته شد
شرح
و البته اين به آن معنى نيست كه عقل قادر است به كنه صفات پروردگار پى ببرد . جز علوم رياضى كه وضع خاصى دارند هيچ علمى مدعى نيست كه به كنه موضوعات خود پى مىبرد . ما بعداً به تبع متن دربارهء اين جهت بحث خواهيم كرد .
اما اشكال سوم : البته در آيات و روايات از تنزيه زياد سخن رفته است ؛ اما آيات ، از قبيل :سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ( صافات / 180 )لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ( انعام / 103 )
آيهء اخير در روايات ( كافى ، باب ابطال الرؤية ) به اعم از ابصار عيون و اوهام قلوب تفسير شده است .
اما روايات : در كتب حديث مخصوصاً كافى تحت عنوان « باب النسبة » و « باب النهى عن الكيفية » و « باب ابطال الرؤية » و « باب النهى عن الصفة به غير ما وصف به نفسه جلّ و تعالى » روايات زيادى آمده است كه ممكن است اشكال فوق استنباط شود . مخصوصاً باب اخير روايات زيادى دارد كه مربوط به اين مطلب است .
براى اينكه مطلب كاملًا روشن شود مقدمتا دو نكته بايد گفته شود : يكى اينكه سخن در اين نيست كه آيا بشر قادر است پا از تعليمات قرآن و اولياء وحى و الهام فراتر بگذارد يا نگذارد ؟
معاذ اللّه فراترى وجود ندارد ، تعليمات قرآن و توضيحاتى كه در زمينهء اين تعليمات از طرف اولياء دين رسيده است آخرين حد صعود و كمال معارف الهى است كه دست بشر مىتواند به آنها برسد .
و همچنين سخن در اين نيست كه آيا بايد از تعليمات قرآن و شاگردان مستقيم قرآن در اين زمينه الهام گرفت و يا بايد آنها را كنار گذاشت .
بدون شك همانطور كه قبلًا اشاره شد بزرگترين و الهام بخشترين اين حقايق ، قرآن مجيد و سخنان شاگردان و دست پروردگان قرآن است . سخن در چيز ديگرى است ، سخن در استقلال قوهء فكر و انديشهء بشر در مسائل الهى است ، سخن در اين