مىشود هم ابتداى آن يكى . ولى عدد 4 يا 5 و يا هر عدد ديگر نيز كمّيّت است امّا كمّيّت منفصل ، يعنى كمّيّتى كه ميان ابعاض و اجزاء آن ، حدّ مشترك كه هم به اين جزء تعلّق داشته باشد و هم به جزء ديگر نمىتوان فرض كرد . مثلًا عدد 4 تقسيم مىشود به 2 و 2 ، يا عدد 5 تقسيم مىشود به 2 و 3 ، و دو جزء حاصل از اين عدد به هيچ وجه حدّ مشترك ندارند چنان كه واضح است .
اتّصال به اين معنى را عرف نمىشناسد ؛ اين مفهوم ، مفهومى است كه علماى رياضيّات آن را درك مىكنند « 1 » .
مفهوم ديگر اين لغت مفهومى است فلسفى . براى اينكه با اين مفهوم آشنا بشويم بايد به مطالبى كه قبلًا ذكر كردهايم برگرديم .
پر واضح است كه اجسامى كه ما در برابر خود مىبينيم جوهرند و قابل ابعاد سه گانهاند ؛ امّا جوهرند يعنى حالت شىء ديگر و نعت شىء ديگر نمىباشند ، وجودشان براى خودشان است نه براى شىء ديگر ، و به تفسير شيخ در الهيّات شفا - كه شايد موافق تعبير ارسطو باشد - وجود جوهر در شىء ديگر نيست ( ولى بعد متأخرين ميان « وجود فى نفسه » و « وجود لنفسه » فرق گذاشته و اصطلاح را تغيير دادهاند ) امّا اينكه قابل ابعاد سه گانهاند به اين معنى كه ممكن است در داخل آنها سه خط فرض كنيم كه هر سه عمود بر يكديگر و در يك نقطه تلاقى كرده باشند و زاويههايى كه از تلاقى اين خطوط پيدا مىشود همه زاويهء قائمه باشد ، در صورتى كه در يك سطح فقط دو خط مىتوانيم بر يكديگر عمود كنيم به نحوى كه زاويهاى كه در ميان آنها پيدا مىشود زاويهء قائمه باشد . اين است كه در تعريف جسم گفتهاند :
« جوهر يمكن ان يفرض فيه خطوط ثلثة متقاطعة على زوايا قوائم . »
قبلًا گفتيم كه متكلّمين مدّعى هستند اين جوهر جسمانى با اين خاصيّت
هامش
( 1 ) . اينكه ما اين مفهوم را « مفهوم رياضى » ناميديم به اعتبار اين است كه مورد استعمال علماى رياضيّات است ، و امّا اينكه اين تعريفات به طور كلّى وظيفهء چه علمى است ؟ آيا وظيفهء خود رياضيّات است يا وظيفهء فلسفه است ؟ يعنى آيا فلسفه عهدهدار اين گونه تقسيمات و تعريفات است و وظايف علوم تنها بيان احكام است و يا وظيفهء خود علوم است ؟ مطلبى است كه اكنون مورد بحث ما نيست .
بديهى است كه فلاسفه اين تعريفات را وظيفهء فلسفه مىدانند و تعريف مذكور براى كمّ متّصل در مباحث « جواهر و اعراض » كه از مباحث فلسفه است بيان شده است و علماى رياضيّات از فلاسفه اقتباس كردهاند .