جوهرى عبارت است از اينكه ماهيّتى به نحوى باشد كه قابليّت ابعاد سه گانه داشته باشد ؛ وجود چنين ماهيّتى در خارج عين تشخّص واقعى اوست .
ج . مقدّمهء سوم اين است كه : « دو امر متقابل هرگز يكديگر را قبول نمىكنند بلكه شىء ثالثى لازم است كه متناوبا آن دو را بپذيرد » .
توضيح اين كه بعضى امور با يكديگر تقابل دارند يعنى غير قابل اجتماعاند .
« متناقضين » يعنى وجود يك چيز و عدم آن چيز با يكديگر تقابل دارند ، و همچنين « متضادّين » از قبيل سفيدى و سياهى ، يا حرارت و برودت با يكديگر تقابل دارند ؛ همچنين است عدم و ملكه نظير غنا و فقر .
هرگز دو امر متقابل ، يكديگر را قبول نمىكنند . مثلًا وجود ، عدم را و يا عدم ، وجود را قبول نمىكند بلكه ماهيّت كه امر ثالث است متناوبا هم وجود را قبول مىكند و هم عدم را . سفيدى نيز سياهى را نمىپذيرد و سياهى هم سفيدى را نمىپذيرد - يعنى سفيدى سياه نمىشود و سياهى هم سفيد نمىشود - امّا جسم كه امر ثالث است متناوبا هم سفيد مىشود و هم سياه . غنا فقر را نمىپذيرد و فقر غنا را نمىپذيرد ولى يك انسان ، هم مىتواند غنا را بپذيرد و هم فقر را .
اتّصال جوهرى ، نقطهء مقابل انفصال جوهرى است . انفصال جوهرى اين است كه يك واحد جوهرى به صورت دو واحد درآيد .
اكنون مىگوييم همانطور كه وجود و عدم ، سفيدى و سياهى ، فقر و غنا يكديگر را نمىپذيرند بلكه امر ثالثى لازم است كه هم پذيرندهء اين باشد و هم پذيرندهء آن ، اتّصال و انفصال نيز همديگر را نمىپذيرند ، پس اگر در موردى متعاقبا اتّصال و انفصال صورت گرفت دليل بر اين است كه امر ثالثى وجود دارد كه گاهى متّصل است و گاهى منفصل .
د . مقدّمهء چهارم اين است كه وقتى جسم متّصل واحد تبديل به دو متّصل مىشود و يا دو منفصل تبديل به يك متّصل مىشود ، چنين نيست كه آنچه قبلًا موجود بود به كلّى معدوم شود و از نو چيز ديگرى موجود شود كه هيچ رابطهاى با اوّل ندارد ، بلكه قطعاً چيزى در بين است كه آن چيز قبلًا متّصل بود و اكنون منفصل است و يا قبلًا منفصل بود و اكنون متّصل است و آن چيز در هر دو حالت باقى است .
پس از اين مقدّمات چهارگانهء توضيحى ، مىگوييم : هنگامى كه يك صورت جسميّه كه يك جوهر ممتدّ است دو قسمت مىشود ، متّصل واحد كه شخص واحد
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 548
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٤٨