حكم كنيم كه قطعا او واجد اين صفت است .
و به عبارت ديگر ، امكان هر صفت در ذات واجب ، مساوى است با وجدان و فعليّت آن صفت . اين است كه در بيت بالا گفته شد كه : هر صفتى كه براى واجب ممتنع نيست و موجودات بدون اينكه نيازى به تجسّم داشته باشند متّصف به آن صفت مىشوند ، آن صفت براى ذات واجب الوجود ، ثابت است . كلمهء « تجسّم » در بيت بالا مساوى است با آنچه تحت عنوان « تعيّن » بيان كرديم .
ثمّ الطّبيعىّ طريق الحركة * يأخذ للحقّ سبيلا سلكه
امّا عالم فنّ طبيعيّات ، راه حركت را
براى « حق » انتخاب مىكند و پيموده است
شرح : در اين بيت اشاره شده است به برهانى كه « طبيعيّون » يعنى علماى فنّ طبيعيّات اقامه كردهاند « 1 » .
اين برهان ، موروث از ارسطوست و ارسطو - آنچنانكه نقل شده است - بيشتر در طبيعيّات متعرّض اين مطلب شده است . اين برهان مبتنى بر چند مقدّمه است :
1 . در عالم ، انواع حركات از قبيل حركات أينى و كمّى و كيفى وجود دارد . مثلًا حركات ستارگان و زمين به دور خورشيد « أينى » است ؛ رشد گياهان و حيوانات حركت « كمّى » است ؛ و تغييرهايى كه در رنگ و بو و طعم و خاصيّت اشياء پيدا مىشود حركت « كيفى » است .
هامش
( 1 ) . در اينجا بايد اوّلا بدانيم مقصود از كلمهء « طبيعى » كه در اينجا آمده است ، با اصطلاح شايع عصر ما كه معمولا در مورد منكران ماوراء طبيعت به كار مىرود مغاير است . مقصود از كلمهء « طبيعى » فيلسوف طبيعى است كه دربارهء « جسم بما هو متغيّر » بحث مىكند ، خواه قائل به ماوراء طبيعت باشد و خواه نباشد ؛ همچنانكه مقصود از « فيلسوف الهى » كسى است كه در فنّ فلسفهء الهى وارد باشد ( فلسفهء الهى علمى است كه دربارهء « موجود بما هو موجود » بحث مىكند ) خواه قائل به وجود خدا باشد و خواه نباشد .
ثانيا بايد بدانيم كه ارسطو ، هم فيلسوف الهى بوده است و هم فيلسوف طبيعى ، ولى برهانى كه بر اثبات وجود خدا اقامه كرده است از جنبهء فلسفهء طبيعى است نه از جنبهء فلسفهء الهى ، بر عكس حكماى اسلام كه آنها بيشتر به براهينى اهتمام و اعتماد دارند كه بر وفق موازين فلسفهء الهى اقامه مىشود .