كه لزوما صفت بايد مغاير با موصوف باشد ، بلكه دليل قائم است بر اين كه صفات واجب و همچنين برخى صفات ممكن عين ذات واجب و يا عين ذات ممكن است .
بعداً به طور تفصيل دربارهء اين مطالب بحث خواهد شد ؛ و اين است معنى بيت بالا كه مىگويد :
ثمّ ارجعن و وحّدنها جمعا * فى الذّات فالتّكثير فى ما انتزعا
2 . در باب كثرت مفهوم با وحدت مصداق ، اين مطلب بايد تذكّر داده شود كه :
هيچ مانعى ندارد كه يك شىء به حسب وجود خارجى و عينى [ واحد ] باشد و در عين حال مصداق مفاهيم كثيره و متعدّده باشد . آنچه كه محال است اين است كه شىء ، مصداق كثير بما هو كثير باشد و از متكثّراتى كه هيچ وجه مشترك در ميان آنها نيست مفهوم واحدى انتزاع شود .
3 . يك تفاوت ميان ذات واجب و مخلوقات مادّى ، در صفات و احكام هست و آن اين است كه در مخلوقات و موجودات مادّى ، براى آن كه موجود ، متّصف به صفاتى شود دو چيز لازم است :
الف . اين كه آن صفت براى آن موصوف ممتنع نباشد و به عبارت ديگر ممكن به امكان عام باشد .
ب . اين كه شرايط خارجى ، موجود و موانع هم مفقود باشد .
مثلًا براى اين كه زيد عالم باشد ، هم لازم است كه صفت « علم » براى زيد امكان داشته باشد و هم لازم است شرايط تحصيل علم براى زيد فراهم باشد و موانع هم منتفى بوده باشد ؛ در اين وقت است كه زيد عالم مىگردد ؛ يعنى صرف امكان عالم بودن كافى نيست كه زيد « واقعا » عالم باشد .
اگر ما « سنگ » را در نظر بگيريم ، از نظر عالم بودن ، شرط اوّل را فاقد است ، يعنى امكان عالم بودن در او نيست و اگر انسان وحشى را در نظر بگيريم ، شرط دوم را فاقد است . پس به هر حال در اتّصاف مخلوقات مادّى به يك سلسله صفات ، دو چيز شرط است .
اما براى ذات واجب الوجود ، بلكه همهء مجرّدات و فوق مادّيّات ، در اتّصاف به صفات خودشان يك شرط بيشتر وجود ندارد و آن ، امكان و عدم امتناع است يعنى همين قدر كه دانستيم فلان صفت براى او ممتنع نيست و ممكن است ، كافى است كه