است و شأنيّت چيز ديگر نيست .
بيانى كه حاجى سبزوارى در ضمن اشعار گذشته كرد ، به اين نحو بود كه مناط صدق قضاياى خارجيّه و حقيقيّه انطباق با وجود عينى است ( در خارجيّه ، عينى بالفعل و محقّق و در حقيقيّه اعمّ از وجود بالفعل و وجود مقدّر ) و در قضاياى ذهنيّه مناط صدق ، انطباق با نفس الامر است . اين بيان ، گذشته از اينكه با بيانى كه خود حاجى در « منظومهء منطق » كرده است مخالفت دارد و مناقض است ، درست هم نيست ؛ صحيح همان است كه در « منظومهء منطق » گفته است . در آنجا گفته است كه مناط صدق قضاياى خارجى انطباق با وجود عينى است و مناط صدق قضاياى ذهنى انطباق با وجود ذهنى و مناط صدق قضاياى حقيقيّه انطباق با نفس الامر است ؛ و ظاهر اين است كه علّت اينكه در اينجا از نظر « منظومهء منطق » عدول كرده است اين است كه ديده اگر در قضاياى ذهنيّه بگويد كه مناط صدق انطباق با وجود ذهنى است لازم مىآيد كه همهء قضاياى كاذبه صادق باشند زيرا هر قضيّهء كاذبهاى انطباق با ذهن دارد زيرا تصوّر ذهنى دارد ؛ و روى همين جهت است كه ما مىبينيم حاجى در آخر اين بحث آنجا كه نسبت بين نفس الامر با ذهن و ذهنى را بيان مىكند مىگويد نسبت ما بين ايندو عموم و خصوص من وجه است و مادّهء افتراق ذهن را از نفس الامر قضاياى كاذبه ذكر مىكند .
اين توهّم ، از حاجى سبزوارى اشتباه عظيم و بلكه عجيبى است ، زيرا فرق است بين اينكه وجود موضوع در ذهن واقعيّت يك صفتى را داشته باشد ، مثل اينكه انسانى كه در ذهن است نوع است ، و بين اينكه ما موضوعى را تصوّر كنيم و يك مفهوم خاصّى را كه واقعيّت آن مفهوم با وجود اين موضوع در ذهن يا در خارج نسبتى ندارد به دروغ به آن نسبت بدهيم .
بعد ايشان در تعريف « نفس الامر » چنين مىگويد :
بحدّ ذات الشّىء نفس الامر حدّ * و عالم الامر وذا عقل يعدّ
« نفس الامر » به « حدّ ذات شىء » تعريف شده
است و گفتهاند كه معناى نفس الامر يعنى
« فى حدّ ذاته » . تعريف ديگرى كه از براى
نفس الامر شده اين است كه نفس الامر ،
عالم امر است و عالم امر عبارت
است از عالم عقل كلّى مجرّد .