آنان حتى در بعضى از قضاياى خارجيّه ( مثل قضاياى تاريخى ) نيز اشكال عدم مطابقت موجود است .
بيان نسبتاً مفصّل اين دسته را از جلد اوّل كتاب اصول فلسفه در مقدّمهاى كه براى مقالهء چهارم آن كتاب نوشته شده ، آنجا كه تعريف « حقيقت » بيان گرديده ، جستجو كنيد و ما در اينجا از ذكر آن خوددارى مىكنيم . امّا آنچه كه اجمالا مىتوان گفت اين است كه اين فلاسفه جوابى به اشكال فوق الذكر ندادهاند و اشكالات مربوط به حقيقت و صدق را بنا بر تعريف مزبور لا ينحل دانستهاند و لهذا اساساً آن تعريف را دور انداخته و هر يك از ايشان مطابق ذوق و سليقهء خود تعريفى براى « حقيقت » ارائه نموده است « 1 » .
ولى تعريف مزبور براى « حقيقت » ، يك امر قراردادى و اعتبارى نيست كه بتوان از آن دست برداشت . آن تعريف ، از يك اصل كلّى و قطعى كه راه علم و فلسفه را از سفسطه و شكّ مطلق جدا مىكند نتيجه شده است . دست برداشتن از اين تعريف مساوى است با انكار مطلق علم و غوطه ور شدن در گرداب سوفيسم « 2 » . ما در اينجا ناچاريم از بيان بيشتر اين مطلب خوددارى كنيم و خواننده را به همان كتاب اصول فلسفه ارجاع دهيم .
ولى طريقهء قدما در رفع اشكال حقيقت و صدق ، به نحو ديگر است . آنها با حفظ تعريف مزبور ( كه امكان دور انداختن هم ندارد ) اشكال را حل كردهاند . خلاصهء حرف قدما اين است كه صدق قضيّه عبارت است از مطابقت آن با واقع ، ولى واقع و نفس الامر محدود نيست به وجود عينى و خارجى كه بالفعل وجود داشته باشد . قضيّه بايد با آنچه خود از آن حكايت مىكند مطابقت داشته باشد . يك وقت هست كه قضيّه از يك واقعيّت خارجى عينى بالفعل حكايت مىكند . در اين صورت راست بودن آن به اين است كه واقعيّت خارجى بالفعلى موجود باشد و با قضيّه تطبيق كند . و يك وقت هست كه قضيّه از مرتبهء ذات ماهيّت حكايت مىكند و بيان مىكند كه فلان ماهيّت به حيثى است كه هرگاه موجود بشود بايد فلان صفت را دارا باشد . راست بودن اين جور قضايا به اين است كه ماهيت در مرتبهء ذات خود چنين شأنيّتى را داشته باشد ، مثل
هامش
( 1 ) . رجوع كنيد به اصول فلسفه جلد اول ، مقالهء چهارم ( ارزش معلومات ) .
( 2 ) .sopnism ..