آرى ، بنابر نظريّهء گذشته ، در باب وجود مىشد چنين گفت كه وجود ، صفت يك شىء واقعيّتدار است در خارج ، ولى خودش موجود نيست ، شبيه - و نه عين - آنچه در مورد « قاعدهء فرعيّه » گفته شده است كه : « ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت المثبت له لا الثّابت » و هرگاه موصوف ، خارجيّت داشته و موجود باشد كافى است براى اينكه صفت هم به تبع او خارجيّت داشته باشد به اينكه فىالمثل « خارج » ظرف خودش باشد . ولى چگونه ممكن است كه - چنان كه مقتضى اين نظريّه است - نه خود صفت موجود باشد و نه موصوف و در عين حال ظرف اين صفت « خارج » باشد ؟
پاسخ صحيح اين سؤال اين است كه عدم هر چند بالذات در خارج موجود نيست ولى بالعرض و المجاز در خارج موجود است . براى توضيح بيشتر ناگزير از ذكر دو مقدّمهء زير هستيم :
مقدّمهء اوّل
به طور كلّى مفهوم ذهنى عين حكايت است و متقوّم است به اينكه از چيزى و واقعيّتى حكايت كند ، خواه آن چيز واقعيّت ذهنى باشد و خواه واقعيت خارجى باشد ؛ و خواه آنكه اين حكايت ، بالذات باشد - يعنى عين معنى تصوّر شده از اين مفهوم ذهنى در خارج محقّق باشد - و يا آنكه اين حكايت بالعرض باشد . اساساً معنى ندارد كه ذهن مفهومى را بسازد كه آن مفهوم هيچ گونه مصداقى نداشته باشد ، نه بالذات و نه بالعرض ، نه در درون نفس انسان و نه در خارج از نفس انسان . بنابر اين آنچه در ابتداى اين فصل گفته شد كه « عدم مصداقى ندارد » بايد اينطور توجيه شود كه عدم ، مصداق بالذات ندارد و امّا چگونه ممكن است كه ذهن بدون ملاك و بدون مناط ، يك مفهومى را از پيش خود بسازد « 1 » .
هامش
( 1 ) . در جلد دوم اصول فلسفه و روش رئاليسم مشروحاً بيان شده است كه تخيّل بىاساس به معنى اينكه يك صورت بسيط ذهنى اصلا مصداق نداشته باشد محال است . تخيّلات بى اساس براى ذهن انسان همانا تركيباتى است كه در اثر قوّهء متصرّفه پيدا مىشود . و چون « عدم » مفهومى است بسيط ، پس به طور قطع و يقين بدون مصداق نيست .