بنابر اين آنجا كه مىگوييم « زيد موجود است » به اين معنى است كه « خارج » ظرف وجود و تحقّق زيد است و نيز « خارج » ظرف خود وجود است . همچنين آنجا كه مىگوييم « زيد معدوم است » به اين معنى است كه « خارج » ظرف عدم زيد است و نيز « خارج » ظرف خود عدم است . آنگاه از اين مطلب چنين نتيجه مىگرفتند كه موجود يا معدوم خارجى چيزى است كه « خارج » ظرف وجود يا عدم او باشد و در نتيجه اشكال ، حل و تناقض مرتفع مىگردد ، زيرا وقتى مىگوييم « زيد معدوم است در خارج » هر چند « خارج » ظرف عدم زيد است ولى مستلزم اين نيست كه عدم در خارج موجود باشد .
پس اين تناقض كه ادّعا شده بود كه « اگر عدم ، صفت شىء باشد در خارج ، لازم مىآيد كه در خارج موجود باشد » مرتفع مىگردد .
اما اين پاسخ كه مبتنى بر طرز فكر اصالت ماهوى است جواب صحيحى نيست ، زيرا :
اوّلًا ، لازمهء اين بيان اين است كه هر يك از وجود و عدم نه موجود است و نه معدوم و تنها ماهيّت است كه صلاحيّت اتّصاف به موجوديّت و معدوميّت را دارد و اين باطل است ، زيرا به ضرورت حكم عقل هر چيزى را كه ما فرض كنيم يا در خارج موجود است يا معدوم ؛ نه ممكن است كه هم موجود باشد و هم معدوم ، و نه ممكن است كه نه موجود باشد و نه معدوم ؛ و همچنانكه در پاورقيهاى اصول فلسفه و روش رئاليسم كاملًا توضيح دادهايم اصل امتناع تناقض يكى از دو پايه و يكى از دو اصل متعارف اساسى فلسفه است و شبهاتى كه در مورد اين اصل شده است مانند قول به « حال » كه در بين متكلّمين پيدا شده و نيز شبهاتى كه در عصر جديد پيدا شده در جاى خود رفع شده است . در هر صورت لازمهء اين جواب و آن طرز فكر اين است كه هر يك از وجود و عدم نه موجود باشند و نه معدوم و اين باطل است . متكلّمين هم در قول به « حال » يكى از مصاديق « حال » را خود « وجود » دانستهاند و حال آنكه مطابق بيان گذشته « عدم » را نيز از مصاديق « حال » به شمار مىآورند . ولى آنها « حال » را به « صفة الموجود لا موجودة و لا معدومة » تعريف كردهاند و عدم ، صفت موجود نيست ؛ و البته اين ايراد وارد است كه تخصيص اينكه موصوف بايد موجود باشد بلاوجه است .
ثانيا ، چيزى كه خودش در خارج موجود نيست و واقعيّتى ندارد ( هر چند به قول آنها بگوييم : معدوم هم نيست ) و موصوفش نيز موجود و واقعيّتدار نيست چگونه ممكن است يك صفت خارجى باشد و افرادش در خارج ، از يكديگر متمايز باشند ؟
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٠٧