اگر فرض كنيم ماهيتى كه از مقولهاى است ، متبدل شود به ماهيت ديگر كه از مقولهء ديگر است ، هيچ گونه اصل محفوظى باقى نخواهد بود ، زيرا مقولات متباينات به تمام ذاتاند ، پس انقلاب معنى ندارد .
و قيل بالتّشبيه و المسامحة * تسمية بالكيف عنهم مفصحة
و گفته شده است كه بر سبيل تشبيه و مسامحه
ناميدن علم و ادراك به « كيف » از حكما نقل شده است
شرح : اين بيت اشاره به نظريهء ديگرى است و آن اينكه حكما كه علم و ادراك را از مقولهء كيف دانستهاند ، بر سبيل تشبيه و مسامحه در تعبير بوده است . علم واقعاً از مقولهء معلوم است ، اگر معلوم از مقولهء جوهر باشد علم جوهر است و اگر از مقولهء كمّ باشد كمّ است و اگر از مقولهء كيف باشد كيف است . اينكه حكما علم را در باب كيفيّات ذكر كردهاند مسامحه در تعبير بوده است ، مقصودشان اين بوده كه علم با اينكه تابع مقولهء معلوم است بىشباهت به كيفيّات نفسانيّه نيست .
اين نظريه از محقّق جلال الدين دوانى متوفّاى اوايل قرن دهم هجرى است . اين نظريه مبنى بر انكار مقدّمهء چهارم است . اين نظريه نيز صحيح نيست . مانعى ندارد كه كسى علم را از مقولهء كيف نداند و اما توجيه نظريهء حكما به اينكه مسامحه در تعبير كردهاند و واقعاً علم را از مقولهء كيف نمىدانستهاند توجيهى است كه به تأويل نزديكتر است از توجيه و تفسير .
بحمل ذات صورة مقولة * وحدتها مع عاقل مقولة
صورت ذهنى ، به حمل اوّلى مقوله است ( نه به حمل شايع )
وحدت صورت معقوله با عاقل گفته شده است
شرح : مصرع اوّل اين بيت اشاره است به نظريهء صدرالمتألّهين كه آخرين و بهترين نظريههاست و مورد قبول حكماى بعد از او واقع شده است . اين نظريه مشتمل بر تفسير و توجيه صحيح مقدّمهء سوم و مقدّمهء پنجم است . در مصراع دوم اشاره به مسألهء « اتّحاد عاقل و معقول » است كه يك عقيدهء قديمى است و صدرالمتألّهين آن