به اين اشكال پاسخهاى متعددى داده شده است و در حقيقت هر دستهاى يكى از مقدّمات پنجگانه را انكار و يا به نحوى تفسير كرده است .
فانكر الذّهنىّ قوم مطلقا * بعض قياما من حصول فرّقا
پس قومى وجود ذهنى را از اصل انكار كردهاند
بعضى ميان قيام به نفس و حصول در نفس فرق گذاشتهاند
شرح : اين بيت اشاره است به دو راه فرار و يا به دو جواب از اشكال :
1 . فخر رازى در بعضى از كتب خويش منكر وجود ذهنى شده است يعنى مدّعى شده است كه هنگام علم و ادراك ، صورتى در ذهن پيدا نمىشود تا اين بحث پيش آيد كه آن عين ماهيّت خارجى است يا غير آن ، و يا بحث شود آن صورت از مقولهء كيف است يا از مقولهء كيف نيست . مصراع بالا كه مىگويد : « فانكر الذّهنىّ قوم مطلقا » ناظر به اين نظريه است . فخر رازى براى اينكه ميان علم و جهل فرق بگذارد و در عين حال وجود هر نوع نقش و صورتى را در ذهن انكار كند مىگويد علم از مقولهء اضافه است ؛ يعنى علم فقط نسبتى است ميان عالم و شىء خارجى كه معلوم است .
مثلًا اگر درختى را در نظر بگيريم كه كوچك بوده و بزرگ شده ، در اينجا يك صفت واقعى در او پديد آمده است ( افزايش كمّى ) و اگر آن درخت سبز بود و زرد شد باز يك تغيير واقعى در او پيدا شده است ( تغيير كيفى ) اما اگر در نزديكى آن درخت يك درخت ديگر بكاريم يك صفت اضافى و انتزاعى در او پيدا شده است كه از آن به « مجاورت » يا « نزديكى » و امثال اينها تعبير مىكنيم . بديهى است كه صرف قرار گرفتن درختى در فاصلهء دو مترى آن درخت موجب پيدايش يك صفت واقعى و وجودى نمىشود ولى منشأ انتزاع يك مفهوم اضافى كه همان مفهوم « مجاورت » است مىشود . علم جز اضافه و نسبتى ميان عالم و معلوم خارجى چيزى نيست .
اين توجيه ، بسيار سخيف است . اوّلًا هر كسى بالوجدان يك حالت وجودى در ذهن خود مىيابد . ثانياً اگر چنين باشد علم به معدوم پيدا نمىشود ، زيرا در اضافات و نسب ، وجود دو طرف شرط است . ثالثاً اگر علم صرفاً اضافه بود بايد با تغيير وضع عالِم و معلوم از قبيل دورى و نزديكى و غيره در علم و ادراك و صورت ذهنى ما تغيير پيدا شود .